#سفید_برفی_پارت_269


- نه داداشی، الان آژانس می گیرم خودم می رم.

- لازم نیست، خودم می برمت.

- می شه همین الان بریم؟

نرگس با ناراحتی گفت:

- اِ، نرو دیگه!

- عزیزم اونجا راحت ترم. نگران توهانم هستم. برم ببینم اوضاع چه طوریه. یه کم دلم شور می زنه.

نرگس از جاش بلند شد، صورتم رو بوسید و گفت:

- باشه، ولی دیگه نری حاجی حاجی مکه ها! زود زود بیا اینجا.

- چشم، اجازه ی مرخصی می فرمایید؟

- زود بیای ها.

- چشم بابا، چشم.

مانتوم رو پوشیم و شالم رو انداحتم روی سرم و رو به طاها گفتم:

- حاضری؟

- آره فدات شم، بریم.

از نرگس خداحافظی کردم و از خونه رفتم بیرون. با تعجب به 206 نقره ای جلوی در خیره شدم.

طاها خندید و گفت:

- خوشت میاد؟

- ماشینت رو عوض کردی؟

- آره، با این راحت ترم. فرمونش خیلی تیزه. منم که می دونی عشق سرعتم!

- دیوونه!

سوار ماشین شدم. سریع گوشیم رو از توی جیبم در آوردم. هنوزم امید داشتم که توهان زنگ بزنه! سرم رو تکون دادم و ته دلم به خودم گفتم: «خاک تو سرت گلیا، اون پیش آهو جونشه اون وقت تو منتظری بهت زنگ بزنه؟»

طاها ماشین رو روشن کشید و گفت:

- تو امروز یه چیزیت شده، حالت زیاد خوب نیست! خبریه؟

romangram.com | @romangram_com