#سفید_برفی_پارت_251
بوق...
بوق...
بوق...
بوق...
بوق...
خواستم قطع کنم که یه دفعه...
- الو؟
- ببخشید فکر کنم اشتباه گرفتم.
- عیبی نداره، خداحافظ.
قطع کردم. وای خدا یه دقیقه قلبم اومد توی دهنم. دوباره شماره ی توهان رو گرفتم و صبر کردم. باز هم همون صدا جواب داد:
- الو، بفرمایید؟
- ببخشید من با آقای راد کار دارم نمی دونم چرا اشتباهی با شما تماس می گیرم.
- نه نه، این گوشی توهانه، سرش گرمه من جواب می دم. الان صداش می کنم.
دنیا رو سرم خراب شد. چی می گفت این؟ سرش گرمه؟ خیلی سعی کردم گریه نکنم، چونم می لرزید.
آروم گفتم:
- لازم نیست. لطفا نگین من زنگ زدم، خداحافظ!
بلند زار می زدم، دستام رو مشت کرده و محکم روی تخت می کوبیدم.
خدایا یه بار حس کردم خوشبختم باز هم بدبختم کردی! خدایا...
گوشیم رو برداشتم و شماره ی تارا رو گرفتم.
سریع گوشیش رو جواب داد.
- الو.
گریه نمی ذاشت حرف بزنم، داشتم خفه می شدم.
تارا با صدای نگرانی گفت:
romangram.com | @romangram_com