#سفید_برفی_پارت_249
- توهان؟ توهان؟
اومد دم در و با صدای آرومی گفت:
- جانم؟
سرم رو انداختم پایین و با خجالت گفتم:
- می شه برام لباس بیاری؟ یادم رفت با خودم بیارم.
حس می کردم داره می خنده.
زیر لب گفتم:
- کوفت!
خندش بلند تر شد و گفت:
- برو تو سرما نخوری، الان برات میارم.
در رو با حرص بستم و به دیوار تکیه دادم. کمرم داشت از درد می شکست و به زور سر پا ایستاده بودم.
بعد از پنج دقیقه توهان در زد، سریع در رو باز کردم و لباس ها رو از دست توهان کشیدم.
می خواستم سریع برم توی اتاقم و بخوابم. سریع حوله رو در آوردم و خواستم لباسم رو بپوشم که...
این چی بود برام آورده بود؟ یه پیراهن گلبهی توری که از بالا گشاد بود و هرچی پایین تر می اومد تنگ می شد. قدش تا رونم هم نمی رسید. خدایا من چه طوری این رو بپوشم؟ اگه می پوشیدمش کل بدنم معلوم بود. مطمئن بودم از قصد این لباس رو برام آورده بود.
عیب نداره، روش رو کم می کنم. لباس رو به سختی پوشیدم و رفتم جلوی آینه. وای خدا این چی بود دیگه؟!
لبم رو گاز گرفتم، تمام هیکلم دیده می شد. کاریش نمی تونستم بکنم. حوله رو دور سرم پیچیدم و آروم از حموم اومدم بیرون. می خواستم سریع برم تو اتاق تا استراحت کنم. راه رفتن برام سخت بود و تلوتلو می خوردم، که یه دفعه از زمین کنده شدم. توهان بغلم کرده بود.
آخیش راحت شدم، داشتم می مردم. دستش درست روی رون پام بود. ترجیح دادم بهش فکر نکنم و سرم رو تکیه دادم به سینش.
با صدای خش داری گفت:
- درد داری؟
فقط سرم رو تکون دادم.
- ببخشید نمی خواستم اذیت بشی.
حقیقیت این بود که اذیت نشده بودم، لذت برده بودیم. دیگه نمی خواستم به خودم دروغ بگم و این حقیقت محض بود.
لذت برده بودم از این که سرم رو سینه ی توهان بود، لذت برده بودم از مهربونیش، لذت برده بودم از قدرتش و سرم رو بیشتر به سینش چسبوندم.
romangram.com | @romangram_com