#سفید_برفی_پارت_240


دکمه های مانتوم رو باز کرد و گفت:

- تازه اولشه!

دیگه نفسم بالا نمی اومد. دست سردش رو روی پوست شکمم حس می کردم.

توهان بیا! التماست می کنم بیا! تا آخر عمر کنیزیت رو می کنم، فقط بیا!

دیگه نا نداشتم تا دست و پا بزنم. حتی تلاشی هم برای فرار نمی کردم. چه قدر من احمقم که راهش دادم توی خونه. داداشی دارم میام پیشت، مامان دیگه امیدی ندارم! مطمئنم می میرم، من نمی تونستم زیر این حیوون دووم بیارم.

یه دفعه خوشحال شدم. حداقل می رفتم پیش مامانم و خشایار. نفس نمی کشیدم.

هلم داد روی مبل و روم خوابید. با ولع گردنم رو می بوسید، نمی تونستم نفس بکشم. توی ریه هام هیچ هوایی نبود.

هیکل گندش رو بلند کرد و گفت:

- آفرین دختر خوب آروم باش. بهمون خوش می گذره!

قطره ی اشکم چکید رو گونم. به سمت لبام هجوم برد و با یه حرکت بلوزم رو در آورد، کمرم رو گرفت و محکم فشار داد. حس می کردم آخرین لحظه های زندگیمه و دیگه چیزی برام باقی نمونده بود.

دستم رو برای بار آخر مشت کردم و ته دلم گفتم:

- اگه نجات پیدا می کردم برای توهان می جنگیدم، ولی...

یک دفعه سنگینی سیامک از روم برداشته شد، چشمام تار می دید.

صدای داد توهان توی گوشم زنگ می خورد:

- کثـــــافت!

صدای قهقهه ی سیامک رو شنیدم:

- دیدی آقای راد. این زنت هم من رو به تو ترجیح داد!

یه دفعه همه چیز آروم شد. هیچی نمی دیدم، هیچی نمی شنیدم، همه چی تموم شده بود!

نور آفتاب توی صورتم می خورد. چشمام رو جمع کردم و به دور و برم نگاه کردم. کجا بودم؟

یه دفعه همه چیز اومد توی ذهنم و مثل یه فیلم جلوی چشمم بود. یاد نفس های سیامک که میفتادم حالم بهم می خورد. چی شده بود؟ توهان کجاست؟

از جام بلند شدم و رفتم سمت در اتاق. دستگیره رو فشار دادم، ولی چرا قفل بود؟!

تند تند دستگیره رو تکون می دادم. لعنتی این چرا این طوری شده بود؟ سریع رفتم سمت در بالکن که اون هم باز نمی شد. چرا هر دوتا در قفل بودن؟

کم کم داشتم می ترسیدم. با تعجب به سینی غذایی که روی میز آرایشم بود، نگاه کردم. این جا چه خبره؟

romangram.com | @romangram_com