#سفید_برفی_پارت_237


ترسیدم و برای یک لحظه وحشت کردم. نمی دونستم چرا این قدر از این بشر می ترسم. یک جوری بود، یک جور که اصلا خوشم نمی اومد!

با ترس و استرس جواب دادم:

- سلام، اینجا چه کار می کنید؟

- اومدم خانوم زیبایی مثل شما رو ببینم.

از تعریفش خوشم نیامد بیشتر مور مورم شد. چشماش برق می زد، انگار نقشه ای تو کلش بود.

- خب فرمایش؟

- نمی شه اجازه بدین بیام تو؟

این دفعه واقعا ترسیدم. بذارم بیاد تو؟ آخه، توهان که خونه نبود. نمی خواستم باهاش تنها باشم. همه چیز از مغزم رفته بود بیرون و تنها چیزی که توی ذهنمه چشمای براقش بود. خدایا به امید خودت!

- بفرمایید خواهش می کنم.

با لبخند کوچیکی وارد خونه شد و با قدم های آهسته رفت سمت در ورودی. پشت سرش آروم می رفتم، واقعا می ترسیدم. نکنه...

دستام رو تو هم می پیچیدم، داشتم سکته می کردم. باید به توهان خبر می دادم تا بیاد. بدون اون واقعا وحشت داشتم!

روی مبل چرمی نشست و با یه لبخند جذاب گفت:

- می خوام باهاتون حرف بزنم، البته با اجازه!

- صبر کنید من برم براتون چایی بیارم.

با سرعت، قبل از این که حرفی بزنه رفتم توی آشپزخونه و گوشیم رو از کیفم در آوردم و سریع شماره ی توهان رو گرفتم.

تا یه بوق خورد جواب داد. قبل از این که حرفی بزنه گفتم:

- توهان سیامک این جاست، بیا!

- چی؟

- بیا توهان، خداحافظ!

سریع گوشی رو قطع کردم و چای ساز و روشن کردم.

با ترس رفتم پیش سیامک، هنوز همون لبخند ترسناک ولی جذابش روی صورتش بود. واقعا ترسناک بود، می ترسیدم!

ناخن های بلندم رو توی دستم فشار می دادم. چند لحظه به دستم نگاه کرد و یه دفعه بلند خندید.

وا، دیوونه! چرا این طوری می کرد؟

romangram.com | @romangram_com