#سفید_برفی_پارت_225
کمرم رو گرفت و از روی زمین بلندم کرد و گفت:
- بیا عزیزم. بریم توی ماشین.
داد کشیدم:
- نه، نمی خوام بیام.
با صدای آرومی گفت:
- هیشش، هیچی نیست آروم باش. بیا بریم.
دیگه حال نداشتم جیغ بکشم و سردم شده بود. اشکام روی گونم می ریخت، ولی... خدایا خودت بهم صبر بده و چشمام بسته شد!
بوی عطر تند توهان تو دماغم پیچید. سرم رو روی سینش گذاشتم و گفتم:
- توهان...
حرکت ماشین رو حس کردم. نمی خواستم چشمام رو باز کنم. خسته بودم، داغون بودم، بدجوری شکسته بودم! ترجیح می دادم بخوابم و دیگه بلند نشم.
صدای زمزمه ی توهان رو شنیدم:
- خدا... آهو... من... آخه...
نمی فهمیدم چی می گه، فقط چندتا از کلماتش رو می شنیدم. به جهنم چه فرقی به حال من داره؟ بذار این قدر با خودش حرف بزنه که دیوونه بشه!
یهو ماشین ایستاد. نزدیک بود با سر برم توی شیشه که توهان بغلم کرد.
چشمام از تعجب باز شد. این چرا این طوری می کرد؟
تا می خواستم سرش جیغ بکشم، صداش باعث شد ساکت بشم:
- گلیا، بیداری؟
نمی خواستم حرف بزنم. یه نیرویی مجبورم می کرد که حرف نزنم و سریع چشمام رو بستم. توهان باید فکر می کرد خوابم.
کمرم رو گرفت و تکیه ام داد به صندلی. سنگینی نگاهش رو روی خودم حس می کردم و دست سردش رو هم روی گونم احساس کردم. مور مورم شد، یه احساس جالب! انگار قلبم داشت از سینم می اومد بیرون.
صدای خش دار توهان توی گوشم پیچید:
- گلیا؟ داری چه کار می کنی باهام؟ گلیا دوباره بدبختم نکن. گلیا شش سال طول کشید تا خوب شدم. داغونم نکن دختر! لامذهب برای چی اومدی تو زندگیم؟ برای چی عذابم می دی؟ مگه چه کارت کردم؟ گلیا چرا اومدی تو زندگیم؟ می خوای دوباره داغون بشم؟ آخه لامذهب چرا داری دیوونم می کنی؟ چرا این قدر معصومی؟ گلیا برو، برو نذار دیوونه بشم!
بغض کرده بوم. یعنی من این قدر اذیتش می کردم؟ یعنی این قدر سربارش بودم؟ خشایار دیدی، اگه از پیش توهان برم دیگه حتی جای خواب ندارم!
romangram.com | @romangram_com