#سفید_برفی_پارت_218
یه دفعه زدم زیر گریه و بلند بلند گریه می کردم.
توهان با عجله اومد تو اتاق و پایین تخت نشست و گفت:
- چیه؟ چی شده عزیزم؟ گلی خانوم بگو چت شده؟!
با هق هق داد کشیدم:
- نمی خوام این لباس ها رو، نمی خوام! ازشون متنفرم، نمی خوام!
توهان با صدای آرومی گفت:
- باشه، باشه گریه نداره که؛ الان یه لباس قشنگ می دم بپوشی.
رفت سمت کمدم و یه بلوز ساده ی فیروزه ای با یه دامن بلند آبی رو برداشت و داد بهم و گفت:
- خوبه؟
به لباس ها نگاه کردم.
چه قدر دوستشون داشتم، این ها رو خشایار برام خریده بود و بوی خشایار رو می دادن. توهان و تارا با تعجب به رفتارم نگاه می کردن.
بلند خندیدم و رو به تارا گفتم:
- می بینی تارا؟ می بینی چه خوشگلن؟ داداشم برام خریده، حتی بوی داداشم رو می ده!
یه دفعه بغض تارا ترکید و شروع به گریه کرد.
با تعجب بهش نگاه کردم. وا، خل و چل! چرا این طوری می کرد؟!
به توهان نگاه کردم. لب هاش می لرزید. سیب گلوش یه جور خاصی شده بود! انگار می خواست گریه کنه، ولی تحمل می کرد. چرا امروز همه گریه می کنن؟
با غذام بازی می کردم. اصلا گشنم نبود و اشتها نداشتم. می خواستم برم پیش خشایار. حتی بوی غذا هم حالم رو بد می کرد.
توهان با صدای عصبانی گفت:
- با غذات بازی نکن، بخورش.
این سومین باری بود که بهم می گفت غذام رو بخورم.
- اه توهان! گشنم نیست، نمی خوام بخورم. پاشو بریم!
با قیافه ی گیجی نگاهم کرد و گفت:
- کجا بریم این وقت شب؟
romangram.com | @romangram_com