#سفید_برفی_پارت_213


- مامان؟ مامان کجایی؟

حرکت یه آدمی رو حس کردم.

سرم رو تکون دادم و به طاها که با لباس مشکی کنارم ایستاده بود نگاه کردم. اگه من مردم، پس طاها اینجا چه کار می کرد؟

- گلیا؟ گلیا خوبی؟ شکرت خدا! خدا نوکریت رو می کنم، شکرت. یا فاطمه ی زهرا شکرت.

به ریش های بلندش نگاه کردم. چرا طاها این شکلی شده بود؟

سعی کردم صداش کنم.

- طا...

- جان طاها؟ طاها بمیره الهی! بگو خواهری، بگو عزیز دلم!

- چی...

- آروم باش گلیا، آروم باش عزیز من. آروم باش، همه چی خوبه. همه چی درسته!

چشمام رو بستم و دوباره خوابیدم. چقدر خسته بودم!





«- سلام.

- سلام دختر گلم!

- مامان؟

- جان دلم؟

- مامان منم بیام پیشت؟

- نه مامان جان، تو باید بمونی. تو هنوز وقت داری تا خوشبخت شی!

- مامان؟

- مادر فدات بشه، جانم؟

- چرا خشایار اومده پیشت؟ منم بیام دیگه!

- حسودی نکن مامان، تو هم یه روزی میای.

romangram.com | @romangram_com