#سفید_برفی_پارت_205


- ها؟ نه نه بفرمایید.

آروم از دم در رفت کنار و گذاشت رد بشم. رفتم تو و به پله ها نگاه کردم.

حال نداشتم این همه پله رو پیاده برم رفتم سمت آسانسور.

به شهریار که انگار مونده بود چه کار می خواد بکنه نگاه کردم و گفتم:

- بیاین دیگه.

- اِ چیزه، شما با آسانسور برو من خودم با پله میام.

من می گم این خانواده کلا یه تختشون کمه، دروغ نمی گم. این هم که مثل توهان خل و چل بود.

آروم گفتم:

- هرجور راحتین.

در آسانسور رو بستم و کلید طبقه ی چهارم رو زدم. بعد از ده ثانیه رسیدم و رفتم سمت واحد پنج. در باز بود، پس به احتمال زیاد شهریار زودتر رسیده بود. بابا دمش گرم! بدون این که در بزنم آروم رفتم تو. شهریار داشت بشقاب های روی میز رو بر می داشت.

با صدای بلندی گفتم:

- زحمت نکشید.

بهم نگاهی کرد و گفت:

- بفرمایید بشینید من الان میام.

به دور و برم نگاه کردم. ماشاالله بهم ریخته برای یه دقیقه اش بود. شلوار یه گوشه، دمپایی روی میز ناهار خوری، خاک گلدون ریخته بود روی زمین و شتر با بارش گم می شد! سعی می کردم پام رو وسایلی که رو زمین ریخته بود نره و آروم رفتم سمت مبل خاکستری رنگ و روش نشستم.

یه دفعه چنان جیغی کشیدم که فکر کنم ده تا کوچه اون ورتر از خواب بیدار شدن.

شهریار با سرعت نور اومد سمتم و گفت:

- چی شد؟

سوزنی که روی مبل بود رو برداشتم و گفتم:

- هیچی، فقط یه سوزن رفت تو پام.

- من معذرت می خوام. این جا خیلی نامرتبه. چند روز خدمتکار مرخصی گرفته و این جا این طوری شده.

- عیبی نداره، بفرمایید بشینید. البته اگه پای خودتون سوراخ نمی شه!

خنده ی عصبی کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com