#سفید_برفی_پارت_203
***
تو آینه به خودم خیره شدم بودم. احساس می کردم دلم بد خنک شده. نمی ذاشتم هر دری وری که می خواد بگه و لیاقتش همون آهو بود.
آره من هم احمقم که عاشق همچین آدمی شدم، ولی می تونستم ریشه ی این عشق رو بسوزونم. هرکاری می کردم تا دیگه این عوضی رو دوست نداشته باشم. من آدم بودم و برای خودم شخصیت داشتم. نمی ذاشتم هر بی سر و پایی که از کنارم رد می شه به غرورم جفتک بندازه و بره!
لبخند کوچیکی رو لبم جا خوش کرده بود که نمی تونستم به هیچ وجه از بین ببرم. حسابی جیگرم حال اومده بود.
یعنی الان بیدار بود؟ نمی دونم! دلم می خواست با یکی حرف بزنم ولی... کجا می تونستم پیداش کنم؟ من که آدرسی ازش نداشتم.
«گلیا خل شدی؟ با اون چه کار داری آخه؟ برو با تارا حرف بزن، برو پیش نرگس. حتما باید بری پیش اون؟»
«آره، می خوام باهاش حرف بزنم. اون هم مثل منه و زخم خورده است، حالم رو درک می کنه!»
«گلیا ساعت هفت صبحه، از کجا می خوای پیداش کنی؟»
«نمی دونم، ولی می تونم. باید پیداش کنم، می خوام خودم رو پیش یه نفر خالی کنم.»
«مگه آدم قحطه؟»
«اه ولم کن دیگه، می خوام برم پیشش. اون حالم رو درک می کنه!»
مانتوم رو پوشیدم و شالم رو برداشتم، رفتم توی سالن؛ توهان نبود. بهتر، ریخت نحسش رو نمی دیدم، راحت تر بودم.
شال رو سرم کردم و رفتم توی حیاط. این وقت روز که تاکسی پیدا نمی شد. به جهنم، تا یه جایی رو پیاده می رفتم.
از در خونه رفتم بیرون و با سرعت رفتم سمت خیابون.
***
romangram.com | @romangram_com