#سفید_برفی_پارت_201
ملحفه رو محکم دور خودم پیچیدم و با ترس و لرز رفتم توی راهرو. صدایی نمی اومد، آروم آروم رفتم سمت حمام. انگار توهان خونه نبود. سریع رفتم تو حمام و رفتم زیر دوش آب سرد!
آخ خدا چه لذتی داشت. کاش دیشب رو می تونستم پاک کنم؛ حداقل از ذهن خودم، تا این قدر خجالت نکشم! حالا چه طوری با توهان چشم تو چشم بشم؟ من که از خجالت آب می شم.
حوله رو دور خودم پیچیدم و سریع رفتم سمت اتاقم. وای چه قدر سرد بود.
گلیا خاک بر سرت، این هم از آرامش گرفتنت! خب دیوانه الان سرما می خوری که. به جهنم! موهام رو با حوله خشک کردم و سشوار کشیدم. یه بلوز یقه اسکی آبی و شلوار جین آبی پوشیدم.
می خواستم برم بیرون. احساس خفگی می کردم، دلم می خواست راه برم و به زندگی احمقانه ام فکر کنم.
ساعت تقریبا شش صبح بود. یعنی این موقع توهان کجا بود؟
«نکنه... نکنه رفته بود پیش آهو؟ نه نه نه، امکان نداره! حالا رفته باشه به من چه؟ مگه من فضولم؟»
«نه عزیزم، خدا اون روز و نیاره. تو، فضول؟ اصلا!»
از درگیری های ذهنی که با خودم داشتم خنده ام می گرفت. واقعا یک خل به تمام معنا بودم.
صدای شکمم رو می شنیدم، چه قدر گشنم بود. سریع بلند شدم و راهی آشپزخونه شدم. خدایا با این که چشم دیدن خوشحالی من رو نداری ولی باز هم شکرت!
دو تا تخم مرغ از توی یخچال برداشتم و توی تابه انداختم. به جلز و ولز تخم مرغ ها خیره شده بودم. بچه که بودم فکر می کرم بیچاره ها خیلی درد می کشن به خاطر همین جیغ می زنن. یهو تصویر نرگس اومد جلوی صورتم، چه قدر دوستش داشتم. با این که هیچ وقت از ته دل اون طوری که من عاشقش بودم دوستم نداشت، ولی همیشه خوشبختیم رو می خواست. به خشایار فکر کردم، حتی برای یه لحظه به نبودش فکر می کردم دیوونه می شدم. اگه اون نبود من چه کار می کردم؟ با این که همیشه پیشم نبود، ولی از دور مواظب تمام کارها و رفتارام بود.
خوب یادمه سیزده سالم بود. دم مدرسه یه پسری از من آدرس یه جایی رو پرسید و از شانس گند اون پسر، خشایار دقیقا همون موقع رسید و واویلا! پسر بدبخت، هنوز صورت خونیش یادمه.
حالا می رسیدیم به بخشی که دیگه من دیوانه وار دوستش داشتم، داداشی گلم طاها! اگه از خشایار بیشتر دوستش نداشتم، کمتر از اون هم عاشقش نبودم. کاش می تونستم کمکش کنم. کاش می فهمیدم زن مورد علاقه اش کیه! اگه می فهمیدم خودم رو به آب و آتیش می زدم که راحت باشه. می دونستم اون قدر شرف داره که به یه زن شوهردار نگاه هم نکنه ولی این دفعه...
تابه رو از روی گاز برداشتم و سریع گذاشتمش رو میز و جیغ زدم:
- ای سوختم، وای دستم مامان!
به سمت شیر آب حمله کردم و دستم رو بردم زیر آب سرد.
- آخیش...
- می گم تو مطمئنی تمام غذاهای دیشب رو خودت درست کرده بودی؟
این دفعه برعکس همیشه از یهویی اومدن توهان شوکه نشدم. انگار ترسم هم نمی تونست روی خجالتم رو کم کنه.
- آره خودم درست کردم. چه طور؟
- آخه اینا سوختن!
به تخم مرغ ها نگاه کردم. خدایا من رو بکش راحتم کن، اه! آخه الان موقع فکر کردن بود؟
تابه رو برداشتم و توی سینک ظرفشویی انداختم. توهان خندید و پشت میز نشست.
romangram.com | @romangram_com