#سفید_برفی_پارت_199


- ممنون!

دوباره عقب گرد کردم و رفتم توی آشپزخونه. لبخند کوچکی کنار لبم بود. گل کاشته بودم، دمم گرم!





***





آخرین ظرفا رو هم گذاشتم توی ماشین ظرفشویی و رفتم توی سالن. به توهان که روی مبل خوابش برده بود نگاه کردم. رفتم توی اتاقم و پتوی خودم رو برداشتم و روی توهان انداختم. چقدر خسته بودم. کش و قوسی به بدنم دادم و کنار پای توهان نشستم. دستم رو بردم لای موهاش و به صورتش نگاه کردم. بمیرم براش، چقدر زجر کشیده بود. چه طور آهو نتونست قدر مردی مثل توهان رو بدونه؟ از جام بلند شدم و رفتم توی اتاقم. روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم. سعی می کردم به چیزی فکر نکنم. ده دقیقه بود که همین جور وول می خوردم. هرکاری می کردم خوابم نمی برد! از جام بلند شدم و با بی حالی به دور و بر اتاق نگاه کردم. حتی حوصله نداشتم برم توی بالکن! رفتم سمت کمدم تا لباس هام که روی زمین پخش بودن رو جمع و جور کنم. لباس هام رو یکی یکی مرتب می کردم و آویزون می کردم. یهو چشمم افتاد به پیراهن قرمزی که توهان برام خریده بود. نمی دونم چرا این قدر وسوسه شده بودم که بپوشمش.

از کمد آوردمش بیرون و انداختمش روی تخت. خیلی لباس قشنگی بود، خوش دوخت و خوش استیل. چرا دلم می خواست بپوشمش؟ خب چه ایرادی داره؟ دلم می خواد بپوشمش دیگه! توهان که خوابه کس دیگه ای هم که توی خونه نبود، پس عیبی نداشت.

آروم شروع کردم به پوشیدن لباس. هر دو دقیقه یک بار به در اتاق نگاه می کردم، می ترسیدم توهان یه دفعه بیاد داخل اتاق.

بعد از ده دقیقه وقت تلف کردن لباس رو پوشیدم و رفتم جلوی آینه. فکر کن توهان من رو با این لباس ببینه، چه شود؟! به پاهای سفید و لختم نگاه کردم، چه هارمونی جالبی ایجاد می کرد. سفید و قرمز!

موهام رو از بالا جمع کردم و روی تخت نشستم. شاید در حد آهو زیبا و جذاب نبودم، ولی در حد خودم خوب بودم. حتی اگه زشت هم بودم اخلاق و رفتارم از آهو خیلی بهتر بود.

دیگه کافیه! من عاشق توهان نبودم، به این فرضیه اعتماد نداشتم ولی می خواستم به خودم حالی کنم که عاشقش نبودم.

شاید دوستش داشتم ولی سعی می کردم این رو انکار کنم، این احساس فقط یه وابستگی ساده بود. من نباید غروری رو که برای بدست آوردنش زجر کشیده بودم رو یه شبه به خاطر یه مرد از دست می دادم، اون هم برای یه مردی که هیچ احساسی به من نداشت؛ پس منم نباید ازش عشق گدایی می کردم!

آره، دیگه تمومه! این احساس همین الان باید ریشه کن بشه و برام مهم نبود توهان آهو رو دوست داره یا نداره! به من چه ربطی داشت؟ من فقط باید راجع به یه سال دیگه فکر می کردم و راجع به درسم، همین و بس!

روی تخت دراز کشیدم. پاهام رو توی شکمم جمع کردم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم. نه به توهان، نه به خودم، نه به آهو، نه به سیامک و نه به هیچی! فقط می خواستم آروم باشم. احتیاج داشتم که بخوابم و خودم رو از شر این فکرها خلاص کنم. کاش می شد خواب مادرم رو ببینم. دلم می خواست حداقل تو خواب آرامش داشته باشم و چشمام رو بستم و زیر لب آروم زمزمه کردم:

- شب بخیر مرد اخمو!

حس می کردم یه جسم گرم روی صورتم کشیده می شه. حتما داشتم خواب می دیدم، سرم و تکون دادم و غلت زدم و دوباره خوابیدم. حس کردم یه نفر از پشت محکم بغلم کرد و این قدر خوابم می اومد که برام مهم نبود داشتم خواب می دیدم یا واقعی بود، فقط مهم این بود که جام تو دستای گرمی بود.

خودم رو توی بغل اون خیال جمع کردم، مطمئن بودم دارم خواب می بینم وگرنه به جز من و توهان که...

چشمام یهو باز شد. توهان؟

چشمام رو روی هم فشار دادم، حتما توهم زده بودم. دستم رو با ترس گذاشتم روی دستی که دور کمرم بود. یا خدا واقعی بود و با بلندترین حد ممکن جیغ کشیدم. یک دفعه دستی که بغلم کرده بود ولم کرد و تونستم از تخت بیام پایین و با دیدن توهان دوباره جیغ کشیدم. توهان به نشونه ی تسلیم دستاش رو بالا آورد و داد زد:

- چه مرگته بابا؟ مگه جن دیدی؟ منم دیوانه!

سینه ام از ترس بالا و پایین می رفت، ضربان قلبم رفته بود روی دو هزار. اصلا حواسم به لباسم نبود و نمی فهمیدم که با چه وضعی جلوی توهان بودم.

romangram.com | @romangram_com