#سفید_برفی_پارت_188
- نه به خدا!
توهان نیم نگاهی به من کرد و دستم رو گرفت. تارا رفت کنار آذر جون و با ناراحتی داشت باهاش حرف می زد. توهان دستم رو محکم فشار می داد.
شهریار از دستشویی اومد بیرون، توهان دستم رو ول کرد و سریع رفت پیشش. بهشون خیره شدم، توهان داشت باهاش حرف می زد و هر لحظه صورت شهریار عصبانی تر می شد. بالاخره توهان ساکت شد و شهریار سرش رو تکون داد.
توهان اومد طرفم و کنارم نشست. همه با هم حرف می زدن، انگار داشتن درباره ی این آهو حرف می زدن.
شهریار رفته بود توی حیاط. تارا بلند شد که بره پیشش، توهان با عصبانیت بهش نگاه کرد و مجبورش کرد بشینه سر جاش. بعد از یه ربع خانوم تشریف آوردن. بابا این کی بود دیگه؟ خجالت نمی کشید؟!
این لباسی که پوشیده بود، بیشتر شبیه لباس خواب بود. یه پیراهن پوشیده بود که بیشتر شبیه بلوز بود. همه ی لباس همین بود و جنسش هم از تور بود. قد لباس تا رون هاش هم نمی رسید و جایی از بدنش نمونده بود که دیده نشه!
به توهان نگاه کردم، می خواستم ببینم به آهو نگاه می کنه یا نه. سرش پایین بود و پوزخند بانمکی هم روی لباش بود. آهو با چنان عشوه ای راه می رفت که همه ی مردا رو مجبور می کرد بهش نگاه کنن، ولی توهان حتی یه نگاه کوچولو هم به آهو نکرد.
در باز شد و شهریار اومد تو. دست تارا یهو مشت شد، آهو همون جایی که بود ایستاد و به شهریار نگاه کرد. نگاهش یک جوری بود و شهریار بدون هیچ عکس العملی سلام کرد و کنار اهورا نشست.
همه باهم پچ پچ می کردن که اهورا بلند گفت:
- آهو خانوم شنیدم ازدواج کردین. پس سیامک کجاست؟
آهو با چنان نفرتی به اهورا نگاه کرد که انگار ارث پدرش رو ازش طلب داشت و با همون صدای نازک گفت:
- سیامک تو هتل مونده، ترجیح داد نیاد.
توهان زد زیر خنده، انگار حرف آهو براش یه جور جوک بود.
آهو با خشم گفت:
- چیز خنده داری گفتم؟
اهورا هم خندید و گفت:
- نخیر ما به شما نخندیدیم.
توهان دستش رو گرفته بود جلوی دهنش و همین طور می خندید. اهورا زیر لب گفت:
- زهر مار، خفه شو!
به شهریار نگاه کردم، سرش رو انداخته بود پایین. معلوم بود خیلی ناراحته. تارا یه جور خاصی بهش نگاه می کرد، انگار نگرانش بود. انگار هی می خواست پاشه بره کنارش ولی جلوی خودش رو می گرفت. دوباره به آهو نگاه کردم، دقیقا رو به روی توهان نشسته بود. پاهاش رو انداخته بود روی هم و با لوندی به توهان نگاه می کرد. اگه به خاطر آبروم نبود همون دقیقه می رفتم جلو و خفش می کردم. شهرزاد جلوی این دختره کم می آورد! از اون موقع به صورتش نگاه نکرده بودم. خیره شدم به قیافش؛ آرایش غلیظی داشت. سایه ی قهوه ای زده بود با رژ مسی. توهان به صورتش خیره شده بود. به چشماش نگاه کردم، اثری از عشق و محبت ندیدم. تنها چیزی که توی چشمای توهان موج می خورد تنفر بود. دستش رو چنان مشت کرده بود که نزدیک بود استخوناش خورد بشه. یکی از دوستای توهان پرید وسط نگاه کردن توهان و گفت:
- توهان می گم بیارم؟
توهان یه نگاه به من کرد و گفت:
- آره بیار.
romangram.com | @romangram_com