#سفید_برفی_پارت_186




یهو صدای آهنگ کم شد.

به تارا نگاه کردم که ببینم چه خبره. اون هم شونه هاش رو انداخت بالا، یهو یه صدای نازک و پر از ناز و عشوه از پشت سرم اومد:

- عصر بخیر امیر خان.

توهان و اهورا از جاشون بلند شدن. توهان با تعجب زل زده بود به صاحب اون صدا. از جام بلند شدم و برگشتم طرف زن که یهو...

انگار برق گرفتم، این آهو بود!

صورتش رو نمی تونستم فراموش کنم، همون زن توی عکس ها بود. لبخند کجی روی لبش بود و خیره شده بود به توهان. همه ساکت شده بودند. بعضی ها هم که آهو رو نمی شناختن با تعجب به ما نگاه می کردن. آذر جون رفت طرف آهو و بلند گفت:

- خیلی خوش اومدی آهو جان!

بعد رو کرد به ما و ادامه داد:

- این هم مهمون ویژه ی من، آهو!

به توهان نگاه کردم، سرش رو انداخته بود پایین. اهورا با آرنج زد تو پهلوش که یهو سرش رو آورد بالا با لحن کاملا معمولی گفت:

- خیلی خوش اومدین، بفرمایید بشینین.

آهو با همون خنده گفت:

- ببخشید کجا می تونم لباسم رو عوض کنم؟

توهان یکی از خدمتکارها رو صدا کرد و گفت:

- به ایشون راه نشون بده.

خدمتکار و آهو رفتن سمت اتاق مهمون. توهان با خشم به آذر جون نگاه کرد، ولی آذر جون انگار اصلا پشیمون نبود و من هم خشکم زده بود، باورم نمی شد؛ ای خدا!

بغض کرده بودم. تارا اومد کنارم و گفت:

- گلیا؟

بغضم رو قورت دادم و گفتم:

- جانم تارا جان؟

- به خدا من نمی دونستم این دختر می خواد بیاد اینجا. من...

- بی خیال تارا، اومده که اومده. به جهنم!

romangram.com | @romangram_com