#سفید_برفی_پارت_183
یک جوری بهم نگاه کرد که نزدیک بود خودم رو خیس کنم.
- چیه؟ نکنه می خوای جلوی اون شهریار عوضی و اون مردای چشم چرون فامیل و دوستای من بدون روسری بیای؟
باورم نمی شد. این همه موهام رو درست کرده بودم، ای خدا! من نمی فهمم مگه این ده سال تو آمریکا نبوده، پس چرا این طوریه؟!
هلم داد سمت اتاق. نشستم روی صندلی، بد خورده بود توی ذوقم. شال بنفش پر رنگم رو از توی کمد برداشت و انداخت رو سرم.
می خواستم شال رو روی سرم درست کنم که گفت:
- دست نزن، بذار درستش کنم.
- نه بابا؟ مگه بلدی؟
- بله خانوم کوچولو، معلومه که بلدم!
شال رو دور سرم پیچوند و لبنانی بستش.
خیلی بهم می اومد و صورتم رو بیشتر نشون می داد. آروم تشکر کردم، خم شد و گونه ام رو بوسید و زیر گوشم گفت:
- خیلی خوشگل شدی جوجو. امشب زن های توی مجلس از حسادت می ترکن!
سرم رو انداختم پایین و خندیدم. این حرف هاش و کارهاش باعث می شد مور مورم بشه و قلبم برای چند ثانیه ضربان نداشته باشه.
دوباره زیر گوشم گفت:
- راستی ببینم یکی زیادی بهت خیره شده می زنم همون وسط نصفش می کنم، پس عشوه و لوندی ممنوع!
سرش رو با دستم هل دادم عقب و گفتم:
- برو دیگه پر رو نشو!
- شرط داره که برم.
- چه شرطی؟
- خب، راستش شرطش اینه که...
سریع محکم لبام رو بوسید و از اتاق بیرون رفت.
خندم گرفته بود، دستم رو گذاشتم رو لبام. ای خدا نذار دیوونش بشم، بذار به اندازه ی یه وابستگی ساده بمونه.
دوباره رژ رو مالیدم و شال رو روی سرم مرتب کردم. صندل ها رو پام کردم و از اتاق بیرون رفتم. صدای در اومد، آذر جون، تارا و بابایی بودن، با خشایار و نرگس.
در رو باز کردم. همشون که اومدن داخل با من و توهان روبوسی کردن و رفتن روی مبل ها نشستن. نرگس و تارا رفتن توی آشپزخونه که کمک کنن. شاهکار کرده بودم، پنج نوع غذای مختلف، سوپ های متنوع و دسرهای جور واجور درست کرده بودم. میوه ها و شیرینی ها رو به بهترین شکل چیده بودم و همه چیز آماده بود.
romangram.com | @romangram_com