#سفید_برفی_پارت_174
بالاخره با حرف های توهان و کارهای من و تارا، آذر جون نشست روی مبل و آروم شد. رفتم توی آشپزخونه که یه شربت برای آذر جون بیارم. تارا هم دنبالم اومد. داشتم شربت می ریختم که با تعجب پرسید:
- گلیا، توهان چرا این شکلی شده؟
- دعوا کرده.
- با کی؟
- با یه پسر که مزاحمم شده بود.
دلم نمی خواست جریان اون سه تا پسر رو تعریف کنم و می دونستم تقصیر منه، پس ترجیح دادم چیزی نگم.
- دروغ نگو گلیا!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
- چه دروغی دارم بگم؟
- گلیا این کار یه نفر نیست. توهان از پس یه نفر بر میاد، این کار چند نفره وگرنه توهان تو دعوا کردن استاده! این کار یه نفر نمی تونه باشه.
- ول کن تارا، بیا این شربت رو بگیر...
- گلیا جواب من رو بده. توهان چرا این طوری شده؟
- اهه، بس کن دیگه! با سه تا پسر دعواش شد.
- سه تا پسر مزاحم تو شدن؟
- نخیر.
- گلیا من دوستتم یا بهتر بگم خواهر شوهرت. پوف!
خنده ام گرفت. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و با صدای بلند خندیدم.
تارا هم خندید و گفت:
- زهرمار! حالا اذیت نکن بگو چی شده دیگه.
- هیچی بابا، صبح با هم رفتیم بیرون دعوامون شد، منم بدون اون رفتم و اون هم دنبالم اومد. اون سه تا پسر هم فکر کردن مزاحمه.
- تو هم نشستی بر و بر نگاه کردی، آره؟
- می دونی کلی هم کیف کردم!
سریع دویدم سمت سالن و تارا هم دنبالم اومد. دور خونه می دویدیم که آذر جون داد کشید:
romangram.com | @romangram_com