#سفید_برفی_پارت_172
- بی خیال گلی. کی حال تمیز کاری داره!؟
- تنبل، پس حداقل بیا بریم لباس بپوش!
این رو به خاطر تارا و آذر جون نگفتم، خودم داشتم دیوونه می شدم. دیگه نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم! انگار فهمیده بود چه مرگمه.
با شیطنت نگاهم کرد و گفت:
- لازم نیست. تارا و آذر جون عادت دارن من جلوشون این طوری باشم. هیچ وقت جلوی اون ها بلوز نمی پوشم.
بعد خودش رو انداخت روی مبل و ادامه داد:
- منم این طوری راحت ترم!
- توهان زشته، بیا بریم لباس بپوش!
بلند خندید و گفت:
- اِ؟ زشته؟ مطمئنی؟
دیگه مونده بودم چه کار کنم. واقعا داشتم خل می شدم! چشمم که به عضله هاش می افتاد از خود بی خود می شدم. با صدای بلند و پر حرصی گفتم:
- اصلا به درک. به من چه. آبروی تو می ره.
دوباره بلند خندید ولی از جاش تکون نخورد. روی مبل نشستم. تمام سعیم رو می کردم به بدنش نگاه نکنم ولی ناخودآگاه چشمم می رفت سمت شکمش. توهان صداش رو نازک کرد و با عشوه گفت:
- وایی چقدر شما هیز تشریف دارین! خب خانوم محترم نباید چشم چرونی کنی. باید بیای با بابام صحبت کنی!
از خنده غش کرده بودم. یه سیب از روی میز برداشتم و پرتاب کردم سمت توهان. سیب رو روی هوا گرفت و یه گاز محکم زد. همین طور بلند بلند می خندیدیم که یهو از جاش بلند شود و گفت:
- گلیا پاشو بیا توی اتاقم!
- برای چی بیام؟
- بیا کارت دارم!
رفتم توی اتاقش. به میزش تکیه داده بود.
- چرا گفتی بیام؟
- بیا برای من لباس انتخاب کن.
- خب برو خودت یه لباس بردار بپوش دیگه.
- می خوام تو انتخاب کنی.
romangram.com | @romangram_com