#سایه_پارت_505

قبل از اینکه گوشی را قطع کند نازنین سریع وبا لحنی درمانده گفت:

-سایه !

گوشی را دوباره به گوشش نزدیک کرد وگفت :

-بازچی شده ؟؟

-یه اتفاقی افتاده ،یعنی قرار که بیفته!

لحن مضطرب ولرزان کلامش دلشوره به جانش انداخت ، نگران وکلافه به تندی گفت:

-جون به لبم کردی ،بگو چی شده ؟

زمزمه کرد

-نیما ...........

لحظه ای موقعیتش در کنار آرمین را فراموش کردوبا وحشت نسنجیده گفت :

-نیما چی ؟

آرمین با چشمانی حیران به طرفش برگشت و به او خیره شد

-نیما می خواد همه چیو به مامانت بگه !

رنگ از صورتش پریدو هراسان نالید :

-چیو؟

-می گه دیگه نمی تونم بیشتر از این منتظر بمونم ونابود شدن سایه روبا چشمای خودم ببینم ،نمی دونم توی بیمارستان وقتی پدرت بستری بود چی بهش گفتی که این روزها فقط حرفش شده سایه افسردگی گرفته وداره داغون میشه

آرام پرسید

-توچی بهش گفتی ؟

-چی باید می گفتم ،خودش که خر نیست داره میبینه چقد لاغر ورنگ پریده شدی تازه پای چشمات هم گود افتاده که از دور مشخصه چقد تحت فشاری

-می تونستی بگی اینها همش به خاطر وضعیت باباست

-سایه ،اون اصلا به حرفای من گوش نمی ده ،نمی دونی اون روز موقع ملاقات بابات که متوجه کبودی پای چشمت شده بود چه مکافاتی کشیدم تا راضی شد توی بیمارستان دعوا راه نندازه ،به خدا باهزار خواهش والتماس تونستم آرومش کنم ،حالا هم از اون روز می گه باید همه چیزو به خانم ستوده بگم وزودتر سایه رواز این زندگی اجباری خلاص کنم


romangram.com | @romangram_com