#سایه_پارت_492
-خدایا ببین چه جوری خوابیده ،آخه دختر توی هوای دم کرده اتاق اینجوری لحاف رو به خودت پیچدی که خفه میشی
لبه لحاف را رها کرد تا باعث شک آرمین نشود .آرمین لحاف را از روی سرش پایین کشید وروی سینه اش مرتب کرد .صورتش از گرما عرق کرده بود و موهای پریشانش به صورتش چسبیده بود .دست کرد وملایم ونرم موها ی روی صورتش را کنار زد وبا کشیدن دستی روی موههای نرمش ،شاسخین را از آغوشش بیرون کشید وکنار نهاد وبا خاموش کردن لوستراز اتاق خارج شد
وقتی مطمئن شد آرمین پایین رفته بلند شد ودر اتاقش را قفل کرد نمی دانست چرا این کار را کرده شاید هم از دوباره برگشتن آرمین می ترسید .
گوشیش را که عصر سای لنت کرده بود از کیفش بیرون آورد حدسش درست بود بیشتر از 20میسکال داشت که 15تایش از آن ستایش ویاسمین بود ومابقی مادرش ونازنین
با یاد یاسمین قلبش فشرده شد ، چه باید به او می گفت ؟چطور می توانست بگوید آرمین مالک همه جسم وروح اوست!
آهی کشید ودوباره به رختخواب خزید و با به آغوش کشیدن عروسک شاسخینش سعی کرد بخوابد اما تا پاسی از شب فکرش مشغول بود وبا اینکه دلش می خواست تنها به آرمین وزندگی رویایی با او فکر کند اما بی اختیار ذهنش به طرف آینده نا معلوم زندگیش کشیده می شد نفهمید بالاخره چه ساعتی به خواب رفت که صبح با صدای بلند آرمین از جا پرید
آرمین پشت در داشت صدایش می زد . لباس خوابش بندی ونازک بود وفرصت تعویض لباس هم نداشت .خواب آلود لحاف را به دور خودش پیچید و به طرف درب اتاق خیز برداشت و آن را گشود .آرمین قبراق وسرحال مثل همیشه مرتب وآماده پشت در ایستاده بود با دیدن قیافه ژولیده پولیده او و با لحافی که به دور خودش پیچیده بود خنده اش گرفت وگفت :
-این دیگه چه ریختی !
کمی لای در را بسته تر کرد وگفت :
-مثل اینکه تازه از خواب بیدارشدمه ها
لبخندش پررنگ شد وپرسید
-حالا چرا درو قفل کردی؟
لحظه ای جا خورد مغزش هنگ کرده بود ونمی دانست چه بگوید که نزد آرمین نکته بین مشتش بازنشود
-خوب ....خوب ....نمی خواستم کله سحری زابرام کنی
چشمانش را ریز کرد وبا لبخندی مرموز پرسید :
-مطمئنی به همین خاطر درو قفل کردی؟
-مگه دلیل دیگه ای هم می تونست داشته باشه
لبخندش شیطنت آمیزشد و گفت :
-یعنی از چیزی نترسیدی ؟
متعجب هر دو ابرویش بالا رفت وپرسید
-از چه چیزی ؟
romangram.com | @romangram_com