#سایه_پارت_484

باید با خود و زندگیش صادق میبود ؟

-پس کجا داری می ری !اینجا که سمت خونه نیست ؟

-باید به قولی که خیلی وقت پیش بهت دادم عمل کنم

متعجب پرسید

-چه قولی ؟

-فراموش کردی قرار بود یه لپتاپ جدید برات بخرم

با کف دست به پیشانی اش زد و گفت :

-راست می گی کلا فراموش کرده بودم

با اینکه نمی خواست با حرفهای آرمین خودش را امید وار کند اما ناخواسته با جمله آرمین همه وجودش گرم و پر حرارت شده بود اینکه آرمین اعتراف کرده بود او برایش ارزشمند است حتی اگر واقعیت هم نداشت باشد اورا دلخوش می کرد و دلش می خواست باور کند که حرفش دروغ نیست

آرمین با لبخند نگاهی به او انداخت باید همه تلاشش را برای منحرف کردن ذهنش از مرگ به کار میبست

-حتما داری فکر می کنی چه رنگی انتخاب کنی

به سمتش برگشت و ذوق زده گفت :

-آرمین قول می دی هر رنگی دوست داشتم همونو برام بخری

یک تای ابرویش را بالا داد و پرسید

-مگه چه رنگی دوست داری ؟

لبخند شیرینی گوشه لبش نشست

-اما بذار خودم بگم ،حتما بازم صورتی

-خوب من عاشق این رنگم ،همیشه دوست داشتم یه لپتاپ این رنگی داشته باشم

-ولی این که خیلی جیغه ، فکرشو بکن یه دختر تک وتنها توی محوطه دانشگاه با یه لپتاپ صورتی تو دستش ،همه از دور می شناسنت

کمی فکر کرد مردد گفت :

-آره درسته ،اصلا ولش کن همون مشکی یا نقره ای رو می خرم


romangram.com | @romangram_com