#سایه_پارت_482

-چرند نگو

به طرفش برگشت ومایوس وناامید گفت :

-چرند نیست آرمین ، چرند نیست ،این یه واقعیته ،واقعیت تلخی که اصلا یه درصدم بهش فکرم نکرده بودم

سعی کرد با کشیدن نفسی عمیق آرامش خود را حفظ کند

-چرا اینو می گی ؟

مردد نگاهش کرد ،یعنی آرمین به خاطر او اینهمه بهم ریخته بود ؟

-آخه بابامم همیشه خون دماغ میشه ،همینطور کسل و بی اشتها ست

-اون دلیلش فرق می کنه

صدایش همراه با بغضی سرکش لرزید

-چه فرقی ،پس چرا من بی دلیل خون دماغ می شم

مهربان گفت :

-فردا دلیلش و می فهمیم

بی اختیار چانه اش لرزید و بغض الود نالید :

-آرمین من نمی خوام بمیرم ،تازه داشتم خودمو با این زندگی وفق می دادم ،به خدا این عادلانه نیست که توی این سن کم وقتی هنوز به هیچ کدوم از آرزوهام نرسیدم بمیرم .

عصبی به روی فرمان کوبید وگفت :

-حالا کی گفته قراره تو بمیری

-اگه منم مبتلا به بیماری بابام بودم چی ؟

-من نمی زارم سایه ،باورکن نمی زارم برات اتفاقی بیفته

بغضش شکست وسیلاب اشک روی گونه اش روان شد و گفت :

-تو چکار می تونی بکنی آرمین ؟ با مرگ که نمیشه جنگید ؟

محکم وبا قاطعیت گفت :


romangram.com | @romangram_com