#سایه_پارت_479
دکتر خنده ای کرد و گفت :
-و چه اجبار شیرین و قشنگی ،خانواده ات خوب دختری رو برات کاندیدا کردن کسی رو که مطمئن بودن در برابر وقار و متانت و زیبائیش کم میاری و دیگه نمی تونی نه بگی
-بله سایه همه این خصوصیات و داره ،اما مشکل اصلی منم که نمیتونم با خودم کنار بیام
-اما شما همدیگه رو دوست دارید این رو هرکسی تو نگاهتون حس می کنه
-ازدواج ما یک ازدواج از پیش تعیین شده بود سایه دختر دوست صمیمی پدرمه که از بچگی قرار ازدواجشو گذاشته بودن
دکتر با تعجب به روی میز خم شد و پرسید؟ :
-سایه دختر آقای ستوده است ؟
-بله
-ولی پدرت بارها از ازدواج او با آرتین حرف می زد
نفس عمیقی کشید وگفت :
-منم نمی دونم چرا نظر خانواده ام یکدفعه تغییر کرده و به من اصرار کردند که داماد آقای ستوده بشم من هم در برابر اصرارهاشون کم آوردم و تسلیم خواستشون شدم
-سرنوشت آدمها از قبل رقم خورده است تو باید خوشحال باشی که سرنوشت دختری به این خوبی رو سر راهت قرار داده
از جا برخاست و گفت :
-من دیگه مزاحمتون نمی شم ،بیرون بیماراتون منتظر هستن
دست آرمین را به گرمی فشرد و گفت :
-بازهم به دیدنم بیا ،وقتی تو را می بینم خیلی خوشحال می شم
سپس آهی کشید و ادامه داد :
-بادیدن تو به یاد بهراد میافتم ،مطمئنا اونم از اینکه تو به زندگیت برگشتی خوشحاله ،همسر خوبی داری که ارزش خوشبختی رو داره پس سعی کن در کنارش گذشته رو فراموش کنی
لبخند تلخی زد و گفت :
-همینطوره که شما می گید
از اتاق دکتر خارج شد و با اصرار فراوان حق ویزیت رابه منشی پرداخت کرد وبه همراه سایه از مطب خارج شد
romangram.com | @romangram_com