#سایه_پارت_370
سایه از جا برخاست و کنار مادرش نشست و با مهربانی گفت:
- همه زندگی من فدای یک تار موی شما و بابا ،چطور می تونم برم درس بخونم وقتی بابا با این حالش روی تخت بیمارستان افتاده ،توی این شرایط چطور فکرمو متمرکز درس کنم
ناهید به طرفش برگشت که دوباره اعتراض کند اما بادیدن کبودی صورتش با دلواپسی پرسید
-ببینم صورتت چی شده ؟
نگاه مهری و آرمین در هم گره خورد ،چیزی را که در آن لحظه فراموش کرده بود کنجکاوی مادرش بود ،ناهید دوباره گفت:
سایه با توام چرا صورتت کبود شده-
از سر ناچاری با لبخندی زورکی گفت:
-روی پله ها لیز خوردم وبا صورت پرت شدم پایین
ناهید در حالی که صورتش را وارسی می کرد با لحنی سرزنش آمیز گفت
-واه واه دختره دست و پا چلفتی چه به روز خودش اورده ، حالا حالت خوبه ؟
-آره مامان خوبم ،میبینی که سرو مرو گنده پیشت نشستم
- آره میبینم چقد سالمی ،اگه خدایی نخواسته سرت به جایی میخورد من باید چیکارمیکردم
-حالا که نخورده
ناهید نگاهش را به آرمین دوخت و گفت:
پسرم! تو که این دختر بی دست و پا رو می شناسی خواهش میکنم توی خونه بیشتر مراقبش باش-
آرمین با شرمساری نگاهی به سایه انداخت وسکوت کرد اما نگاه شماتت بار مهری همچنان آزارش میداد
سایه روبه مادرش گفت:
-مامان خواهش می کنم دیگه دست از سرزنش من بردار ،من که بچه نیستم یه اتفاقی بود که به خیر گذشت
-چی چی رو به خیر گذشت ،نصف صورتت سیاه و کبوده
-مامان لطفا این بحث و تمومش کن و حاضر شو با آرمین برگرد خونه
با نگاه به آرمین اشاره کرد او چیزی بگوید .آرمین با صدای آرامی گفت :
romangram.com | @romangram_com