#سایه_پارت_364
آرمین ماده ضد عفونی را سر جایش گذاشت و با برداشتن یک بسته باند گفت :
-اگه باند پیچی بشه چند روزه زخمش خوب می شه
با حساسیت خاصی شروع به بستن زخمش کرد حرکاتش آرام و یکنواخت بود ،هرم نفس های گرمش به صورت سایه می پاشید وسایه باز هم از دوگانگی شخصیتش کلافه و عصبی بود ،بازهم قلبش داشت ازقفسه سینه اش بیرون می زدواو قادر به کنترلش نبود بی اختیار نگاهش را به سمت سالن به هم ریخته انداخت رفتار چند لحظه پیش استاد مغرور و دیر جوشش اصلا برایش قابل درک نبود .باورش نمیشد این رفتار وحشیانه و چندش آور از شخصیتی سر زده باشد که اینهمه قابل احترام برای همه است خودش هم نمی دانست که در نگاه و رفتار آرمین چه سری نهفته است که بعد از اینهمه توهین وتحقیربه این راحتی او را بخشیده ودر کنارش با این آرامش نشسته تا که زخمهائی که خود مسببش بوده را ببندد
آرمین دست زیر چانه اش برد و سرش را به طرف خودش چرخاند و گفت:
-قول بده دیگه هرگز پاروی غیرتم نمی ذاری
تحت تاثیر نگاه گیرای آرمین با لکنت گفت:
-من .....من ......هرگز چنین قصدی نداشتم
نفس عمیقی کشید و آهسته زمزمه کرد
-هر قدر هم مقصر باشی دست آخر این توئی که برنده ای و منم همیشه بازنده
در چشمان درشت و سیاه آرمین خیره شد بازهم نگاه آتشین آرمین او را مفتون خودش کرده بود و اوزیر این نگاه بی قرار داشت بیچاره می شد تحمل این نگاه ملتهب را اصلا نداشت ،شرمگین نگاهش را به زیر انداخت و آرام گفت:
-برنده واقعی توئی ، اینو نمی دونستی ؟!
نجوا کرد:
من باخته ام سایه !،خیلی وقته که زیر نگاه عسلیت باختم -
با بهت به او خیره شد بازهم آرمین او را گیج کرده بود ،نمی خواست حرفش را باور کند ، نمی خواست دوباره به خودش امید واهی دهد مگر نه همین شب قبل بود گفته بود سرنوشت آنها از هم جداست ،پس نمی تواند منظورش این باشد که او را دوست دارد !..می ترسید، از همه چیز این زندگی می ترسید ،دلش می خواست با حرف آرمین هزاران کاخ رویا برای خودش بسازد ،اما نمی توانست ،اعتراف آرمین برایش مثل یک حباب روی آب بود که ارزش ماندگاری نداشت
پس از جا برخاست و دستپاچه گفت:
-باید سالن ومرتب کنم
آرمین دستش را محکم گرفت و مهربان گفت:
-تو خسته ای! برو استراحت کن ،خودم اینجا رو مرتب میکنم
از پیشنهاد آرمین لبخند تلخی زد و گفت:
-پس شب بخیر
آهنگ رفتن کرده بود ولی هنوز دستش در دست آرمین بود به طرفش برگشت و به او خیره شد به وضوح مشخص بود که چقدر مشوش و به هم ریخته است آرمین که متوجه نگاه متعجب او شده بود سریع دستش را رها کرد وبا لحن آشفته ای گفت:
romangram.com | @romangram_com