#سایه_پارت_328
-مرسي
نگاه غضبناكش را به سايه دوخت و گفت:
-به شما هم بابت اين دوست واقعاً دلسوز و مهربان تبريك ميگم ،امروزه دوستاني اينچنين فداكار كم پيدا ميشن . بايد به او افتخار كني
سايه كه برعكس نازنين خودش را نباخته بود و برخودش مسلط بود كنار نازنين نشست و گفت:
-من هميشه بهش افتخار ميكنم
صورت آرمين از لحن سرد و آرام سايه پر از خشم شد ولي به روي خودش نياورد وبا لحنی تحقیر آمیز گفت:
-تو نميخواي از ایشون پذيرايي كني ،بيچاره بيشتر از يكساعته كه داره يكريز حرف ميزنه و گلوش خشك شده
سايه كه تحمل حرفهاي تحقير آميزش را نداشت رو به نازنين گفت:
نازی بلند شو بریم اتاق من... -
آرمين كلافه وسط حرفش پريد و قاطع و جدی گفت:
-ايشون بايد يه چيزايي و برا من توضيح بدن ...تو هم بهتره ما روتنها بزاري
نگاه پر از خشمش را به آرمين دوخت و گفت:
-توهر حرفي داري به من بگو ! با نازنين كاري نداشته باش
خيلي خونسرد و آرام پاهايش را برهم گذاشت وبه مبل تكيه داد و گفت:
با تو هم كار دارم ،البته وقتي حرفم با ایشون تمام شد...فعلا تو برای دوستت كه داره از سرما ميلرزه يه نوشيدني گرم بيار
سايه از لحن توهین آمیز کلامش براشفت وبه تندی گفت :
-اون مجبور نيست چيزي رو براي تو توضيح بده
!-البته كه مجبوره
نازنين براي پايان دادن به اين بحث رو به سايه گفت:
-سايه خواهش ميكنم ما روتنها بزار
سايه نگاه مضطرب و نگرانش را به نازنين دوخت اما او با حالتی عصبی نگاهش را به زیر انداخته بود ناگزير از جا برخاست وبه طرف آشپزخانه رفت
romangram.com | @romangram_com