#سایه_پارت_301
-اما ممكنه اون اصلا ساكن اين برج نباشه و يه كلاه بردار باشه كه بخواد برامون دردسر درست كنه
-نگهبان اونو ميشناخت ،تازه من كارت ويزيتشو هم دارم
آرمين پوزخندي زد و گفت:
-كارتشو داري وميگي نميشناسمش
-اخه فراموش کردم اصلا کجا گذاشتمش!
بین دو احساس گیر کرده بود از طرفی اینکار سایه را اشتباه می دانست ونمیخواست خودش را درگیر کند ، از طرف دیگر از اینکه بعد از ماهها خنده روی لبهای سایه میدید خوشحال بود و نمیخواست این شادی کوچک را از او بگیرد . نفس عميقي كشيد و کلافه پرسید:
-حالا تاكي اينجا ميمونه ؟
سریع جواب داد
-فقط امشب اينجاست ،چون عمه اش فردا مياد و ميتونه ازش مراقبت كنه
-اگر مشكلي پيش اومد چي؟
-چه مشکلی !...چرا تو به همه چيز سوء ظن داري ،اون فقط يه بچه است كه به ما احتياج داره
بالاخره تسلیم خواسته اش شد ودر حالی که به در اشاره میکرد گفت:
-بسيار خوب ، می تونی بری ومراقبش باشی
به جای رفتن روی لبه تخت ،با فاصله ،کنارش نشست و با لحني ملايم و آرام گفت:
-آرمين بخاطر م.....
ميخواست بگويد به خاطر من ولي به خوبي ميدانست كه در دنیای آرمین او هیچ جایی ندارد به همين دليل با کشیدن آهی عمیق جمله اش را اصلاح كرد و گفت:
-بخاطر خدا هم كه شده يه امشب رعايت حضور آرشام رو بكن. اون يه بچه است كه دنيايي غير از دنياي ما بزرگترا داره نذار حس كنه تو از بودنش در كنار ما ناراضي هستي و احساس غريبي و نا امني كنه
آرمين عميق درچهره معصومش خيره شد(اینهمه مهربانی سایه اصلا برایش قابل درک نبود ) پس با چشماني تنگ شده آرام گفت:
-يعني بايد جلوي اين بچه هم فيلم بازي كنم
-اون خيلي پسر باهوش و كنجكاويه ،همينطور حساس و شكننده
لبخندی دلپذیر روی لبهایش نشست ومهربان گفت :
romangram.com | @romangram_com