#سایه_پارت_297
-شرمنده ........ولی اگه شما لطف كنيد و شمارتونو بديد به من حتما تماس ميگيرم
-ولي................
نگاه مضطربش را به نگهبان دوخت .نگهبان با لبخندی گفت :
-ایشون همسر دکتر مشایخ هستند یکی از بهترین ساکنین برج
سایه در نگاه مرد ترس و ناامني را حس می كرد ،البته به او حق ميداد كه نگران پسرش باشد به همين دليل ناگزير كارت آرمين را از كيفش بيرون آورد و گفت:
-اين کارت همسرمه ،بيشتر اوقات ده به بعد خونه است ،ميتونيد تو این ساعت تماس بگيريد و از حال آرشام باخبر بشيد
مرد با خوشحالي در حالي كه كارت را از دست سايه ميگرفت متقابلاً كارت ويزيتش را بدستش داد وگفت :
-بفرمائيد ،اينم كارت ويزيت من ، براي جبران محبت شما در هر شرايطي در خدمتتون هستم .خواهش ميكنم اگر آرشام اذيت كرد يا بهونه گيري كرد هر ساعتي هم كه باشه به من اطلاع بديد
سايه كارت را از او گرفت وگفت :
-چشم حتماً
سپس دستهايش را براي به آغوش كشيدن آرشام باز كرد .پدر آرشام در حالي كه اورا روي زمين مي گذاشت ساكش را به دست سايه داد و گفت :
-آرشام ديگه بزرگ شده وميتونه خودش راه بره
سايه دست آرشام را در دست گرفت و گفت:
-نمي خواي از بابا خداحافظي كني ؟
آرشام با دست كوچكش از پدرش خداحافظي كرد وهمراه سايه وارد اتاقك آسانسور شد
وجود آرشام در كنارش همه خستگي را از تنش زدوده بود . با شور و شوق با آرشام بازي ميكرد وخوراكي ميخورد .بچه اي شده بود به سن آرشام كه كارتن ميديد وقايم باشك بازي ميكرد .
آرشام مثل لحظه هاي اول ورودش غريبگي نميكرد وبا او راحت شده بود .سايه نميدانست براي شام، چه چيزي دوست دارد به همين دليل گفت :
-آرشام برا شام چي دوست داري خاله درست كنه ؟
آرشام با لحن كودكانه اش گفت:
-پيتزا ،من فقط پيتزا دوست دارم و اوشابه
-واي چه بد ،آرشام هنوزنميدونه كه اوشابه خيلي بده وباعث ميشه كوچولو بمونه؟!
romangram.com | @romangram_com