#سایه_پارت_269

-یعنی شبو اینجا نمی مونم ؟

- نه که نمی مونی؛ می خوای به همین راحتی توافقی بودن زندگیمون لو بره

-اما من فردا کلاس ندارم ،اینجا می تونم یکم استراحت کنم

-فکر نکنم اونجاهم کسی مزاحم استراحتت بشه

نفسش را با حرص بیرون داد و در را بست واز ماشین فاصله گرفت هنوز چند قدم برنداشته بود که آرمین درحالی که شیشه طرف شاگرد را پایین می کشید گفت :

-سایه !!!

با ادا شدن اسمش توسط آرمین گرمای عجیبی همه وجودش را فرا گرفت این دومین باری بود که آرمین طی این چند ماه به اسم صدایش زده بود وچقدر تن صدایش گرم وصمیمی بود . با همان لحن دوستانه کلام با لبخند گفت :

-دیگه چی شده ؟!

-دلم نمی خواد به هوای این دختره،بری خونه این پسره

لبخند زیبایش تبدیل به پوزخند شد وگفت:

-الحق که دیوانه ای .

آرمین هم با لبخند شیرینی گفت :

-گفتم فقط در جریان باشی بعدا بهونه نیاری ،گوشیتو روشن بذار قبل از اومدن بهت زنگ می زنم

به بابا مامانت هم سلام برسون

لبخند دلپذیر آرمین همه دلخوری های ساعت قبل را از وجودش پاک کرد .شاد وسرحال با قلبی مملو از عشق به مردی که گاهی مثل دریا مواج طوفانی وگاهی ساکت وآرام بود ،وارد خانه شد احساس می کرد رابطه اش با آرمین به تلخی وسردی قبل نیست واو برای آرمین با بقیه فرق دارد حس می کرد که دیدگاه آرمین نسبت به او تغییر کرده وبه مانند قبل از او متنفر نیست،حالا از بحث کردن با آرمین لذت می برد مثل قبل خوشحال سرش را روی پاهای بی جان پدرش گذاشت وگفت :

-نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود

پدر دستی روی موههای نرمش کشید وبا محبت گفت :

-عزیز دل بابا ،خودت می دونی که تو همه زندگی منی ،اما چه کنم که اینجوری اسیر شدم وحتی نمی تونم بهت سر بزنم

با لبخندی گفت :

-این وظیفه منه که هر روز بهت سر بزنم ،ولی امسال حجم درسهام یکم زیاده ونمی تونم روی هم تلمبارشون کنم

-می دونم عزیزم .......اما اگه یه روز نیای اینجا دل هممون برات تنگ میشه ،بیچاره مادرت ! حسابی دست و پا گیرش شدم ونمی تونه بهت سر بزنه ،حتما شوهرت میزاره به حساب بی اهمیتی ما


romangram.com | @romangram_com