#سایه_پارت_263
-چرا؟
کاغذ مچاله شده را با حرص روی داشبورد پرت کرد وگفت :
چرا؟....چرا؟.......پسره الدنگ عوضی با خودش چه فکری کرده !
سایه با ترس کاغذ رااز روی داشبورد برداشت وخواند
(همه این روزهای تلخ را با یاد عشقت فراموش خواهم کرد چرا که دوستت دارم وتا ابد خواهم داشت همیشه و همه وقت !............) قربانت نیما
آرمین فریاد کشید
-بهت گفتم این جعبه رو پرت کن بیرون
به آرمین حق میداد عصبانی شود خودش هم از دست نیما دلگیر بود چرا وقتی بارها به اوگفته بود هیچ حسی به او ندارد اینهمه مطمئن از علاقه سایه به خودش امیدوار بود در حالیکه کاغذ را پاره می کرد برای آرام کردن آرمین گفت:
-ببین این کاغذ برای من هیچ ارزشی نداره اصلا فکر کن این جعبه از طرف نیما نیست
آرمین محکم داد زد :
-منو احمق فرض کردی، یا خودت پرتش میکنی بیرون یا خودم این کارو میکنم
مستاصل با لحن آرامی نجوا کرد :
-آخه این یه هدیه است کسی هدیه رو که از بین نمیبره
آرمین به طرفش برگشت ودر چشمانش زل زد وبا پوزخندی گفت :
-جدی ! پس هدیه است و کسی هدیه رو از بین نمیبره ،تو که این چیزا رواینهمه خوب می دونی پس چرا برای پس دادن هدیه پدرم اون قشقرق و به پا کردی !هان چرا؟........چرا برای اون گوشی موبایل اونهمه حرف بار من کردی مگه اونا هدیه نبودن!
با نهایت درماندگی گفت :
-بخدا قول میدم فراموش کنم این از طرف نیماست
آرمین عصبی شیشه را پایین دادوجعبه را از دستش بیرون کشید ،سایه سریع با هر دو دستش دست آرمین را به چنگ گرفت و با التماس گفت:
-آرمین خواهش میکنم این کارو نکن !
نگاه پر ازخشمش در عمق چشمان عسلی سایه افتاد ،چشمان درشت وزیبایش پرااز اشک بود باز هم این چشمان افسونگر بی قرارش میکرد
جعبه را آرام به طرفش پرت کرد و با قدرت تمام پدال گاز را فشرد اتومبیل مثل پر کاهی سرعت گرفت عصبی از بقیه ماشینها سبقت می گرفت و جلو میرفت
romangram.com | @romangram_com