#سایه_پارت_155
-می خوام پیتزا سفارش بدم تو هم می خوری؟
-با اینکه شام نخورده بود و احساس گرسنگی می کرد .اما به خوبی می دانست که آرمین در طی فرصتیست که تلافی کند به همین دلیل گفت:
-من چیزی میل ندارم ...........شب بخیر
********************** *************************
فصل دهم
در حالی که جزواتش را ورق می زد کلافه نگاهی به در کلاس انداخت اما خبری از نازنین نبود دوباره نگاهی به ساعتش انداخت کمی دیر کرده بود.سابقه نداشت نازنین اینهمه دیر کند .در همین لحظه نازنین با چهره بشاش همیشگی وارد کلاس شد ویکراست به سمتش رفت ودرحالی که کتابهایش را روی میز میگذاشت شادمان گفت:
-سحر خیز شدی خانم خوشگله!
-خیلی هم زود نیست،تو دیر اومدی.
روی صندلی کناریش نشست وگفت :
-داشتم با نیما حرف می زدم.
-خوب نتیجه مذاکراتتون چی شد.
امروز می ره تحقیق،امشب جواب قطعیش و می ده.-
به سلامتی،مبارکه عروس خانم........-
نگاه نگرانش را به سایه دوخت و گفت:
-خیلی می ترسم، سایه .......نکنه........
می دانست که نازنین به آرامش بیشتر از هرچیزی در این شرایط نیاز دارد پس ببا محبت دستش را در دست گرفت وگفت :
نکنه چی!....نگرانی به خودت راه نده سروش پسر خوبیه-
-آخه فقط خوبیش که ملاک نیست.
-حالا بذار نیما جواب بده،بعد قمبرک بزن.....
با غصه گفت:
-اگه بابا بود بهتر با این مسائله کنار می امد.
romangram.com | @romangram_com