#سنگ_قلب_مغرور_پارت_290

ـ اوه..اوه...آره بابا خبر دارم

ـ تو از کجا خبر داری اونوقت؟

ـ خسته نباشید...مثل اینکه شرکتی که توش کار میکنم یکی از اون رقبای سرسخت وخونیه شرکت و البته رییس شماستا....

ـ خوب ابن چه ربطی داشت اونوقت؟

ـ میگم خنگی.میگی جرا میگی؟ خوب خله...تومناقصه این پروژه شرکت ما هم بود ولی اون فرداد مناقصه رو برد مثل همیشه پروژه های آس و تک و میلیاردی نصیب اون میشه...حالا برای مهمونی هم حمید سعیدی رییس بنده رو هم دعوت کرده...وای مهرا قیافه رییسم و اگه میدیدی؟یعنی رسما اگه فرداد اونجابود سرشو میذاشت روی سینش..

ـ وای چه جالب...اوه ...اوه... پس من تنها از این بشر کینه به دل ندارم؟

ـ آره بابا...دشمن زیاد داره... گفتم که فقط کارش تکه .اخلاقش گند و مذخرفِ...

ـ خوب حالا رییست میاد؟

ـ آره . باید بیاد...اگه نره که ضایعس...اینها روابط دیپلماتیک عجیبی دارن..در ظاهر خوبن ولی....

ـ خوب حالا ولش...منو چیکار میکنی؟

ـ من تا سه ونیم کارم اینجا تمومه... بیا دنبالم تا بریم خرید

ـ ای تنبل...حالا میخوای یه کار برام بکنیا....ببین چجوری ازم باج میگیری؟

ـ اصلا نمیام


romangram.com | @romangram_com