#سنگ_قلب_مغرور_پارت_260

نزدیکتر...

درواقع فاصلمون رو پر کرد...

درست روبروم ایستاد...

نفسم قطع شد.......

تا اومدم سرمو بالا بگیرم که یهو به سمتش کشیده شدم.

پشتم به ماشین کناریم بود ..

بهش چسبیدم..

کیفش روی زمین افتاد با دستاش محکم منو بین بازوهاش قرار داد.

از حرکتش شوکه شدم..

همزمان با این اتفاق ویراژ شدید و رد شدن سریع یک موتوری رو از کنارمون متوجه شدم...

سرش به سمتی که موتور سوار رفت بود...و با نگاه داشت دنبالش میکرد....

اخم غلیظی روی پیشونیش بود..

ومن....


romangram.com | @romangram_com