#سنگ_قلب_مغرور_پارت_252
حوری جون گفت: همینو بگو... الان دیگه همه مهمونیا مختلط شده... همه کم اهمیت شدن... زیاد سخت نباید گرفت..
بعد بلند شد رفت سر میزش و مشغول شد. زهره هم بعد از تایید رفت سر کارش...
من موندم و یه ذهن آشفته...
حالا مهمونی رو چیکار کنم؟
برم....نرم....
اگه نرم که ضایعس...
ولی مهمونی تو خونشه...
خونش.... دوباره باید برم اونجا؟... خونه ی حسان.؟.
از روی صندلی بلند شدمو رفتم طرف سرویس بهداشتی. صورتمو با آب سرد شستم. شاید حالم بهتر شه....
****
تا ساعت 8.30 شب سخت مشغول بودیم.
هم به من؛هم به حوری جون و زهره کارت دعوت داده شد.
ساناز برامون آورده بود..
romangram.com | @romangram_com