#سنگ_قلب_مغرور_پارت_246

ولی تا اون موقع نمیخوام دختری وارد زندگیم شه...

ـ ببینم به حاج باباتم همین هارو گفتی که راضی شده تا الان عذب بمونی؟

خنده ای کردو رفت سمت در...

ـ به خود حاج بابا بله.. تک تک همین کلمه هارو گفتم ولی به حاج خانم نچ.... یعنی جرات ابراز کردنشو نداشتم... الانم روزی راحت 2 سه تا دخترو برام زیر نظر میگیره... هر شبم هم امار اون بیچاره هارو میذاره کف دستم... منم مثه همیشه خودمو میزنم به کوچه که نه اتوبان علی چپ.....فعلا..

رفت و پشت سرش درم بست...

خودمو انداختم روی صندلی...

به سقف اتاق خیره شدم...

من و مظاهر ، دو نقطه ی مقابل هم بودیم...

دو خط موازی که عقایدشون هیچ وقت به هم نمی رسه...

اون با خانواده ی مذهبی......ومن بی خانواده و آزاد...

اما یه چیزایی بینمون مشترک بود...

یه چیزهایی که مارو ده سال کنار هم نگه داشت....

اراده ی قوی...پشتکار زیاد...دوری از جنس زن...


romangram.com | @romangram_com