#سنگ_قلب_مغرور_پارت_244
ـ حسان داداش الان دقیقا داشتی به چی فکر میکردی؟ جان مظاهر بگو..
جدیتر شدم اخمی روی پیشونیم نشست..
ـ به تو ربطی نداره...چته تو...چرا عین عقب مونده ها داری نگام میکنی؟
ـ آخه الان ..نه یعنی اون وقتی که توی فکر بودی..لبخند زدی... بابا با لبخند چقدر عوض میشی...
چــــــــــی؟...........................
من لبخند زدم... !؟
همینم مونده که جلوی مظاهر دستم رو شه...
بلند شدمو و جدی گفتم...
ـ لابد اشتباه دیدی.. یا شایدم حالت صورتم خطای دید ایجاد کرده... در ضمن درباره ی میتینگ هم باشه... باید فکر کنم...
مظاهر هم با من بلند شد. اما هنوز متعجب بود ولی سریع خودشو جم و جور کرد و گفت:
ـ شاید همینطوره... البته شاید نه حتما همین طوره... وی حسان این پروزه خیلی برای شرکت مهمِ... هم سود خوبی توی جیبمون میره هم اسم شرکت معتبرتر میشه... بابا قراره سود چند میلیاردی بکنی... خسیس بازی درنیار... قبلا لارج تر بودی حسان خان...
پشتمو کردم بهش... رفتم سمت میزم..
ـ باشه... حق باتو.. منم نگفتم مهمونی نمی گیرم.. فقط نمیخوام عجله کنم... باید مهمونیه این پروژه تک باشه... ویژه باشه...درخور من و شرکت باشه...پس مطمئنا چند روزی کاراش وقت میبره...
romangram.com | @romangram_com