#سنگ_قلب_مغرور_پارت_224

فقط اون میتونست حرفامو از چشمام بفهمه..

عمو چند ثانیه بهم خیره شدو بعد یه لبخند مردونه زدو سرشو تکون داد و گفت:

ـ این چشمها مگه میذاره دهن من به اعتراض و نه باز شه... الحمدالله حالت خوبه.

اونقدر که به فکر برگشتن به زندگی روزمرت افتادی... پس دلیلی برای مخالفت نیست...

برو دخترم..

بلند شدم و پریدم بغل عمو بوسیدمش ...

تا تونستم بوسیدمش از ته قلبم...

صدای زنعو اومد..

ـ مهرا خانوم... شوهرم تموم شد...چه خبره؟

ـ سمیه جون حسودیت شد؟...خب کاری نداره شب عمو جونو دریاب..

با این حرفم زنعمو شد لبو... سرخِ سرخ.

مامان حاجی به خنده افتاد و عمو که داشت عشق میکرد این صحنه رو میدید...

عمو رو به زنعموم گفت:


romangram.com | @romangram_com