#سنگ_قلب_مغرور_پارت_216

همیشه مثه یه برادر پیشم بود....

از بچگیم از موقعی که حتی خودمم زیاد یادم نمیاد صدرا رو کنارم دیدم...

همیشه حمایتم میکره...

از بچگی به همه میگفت من داداش بزرگه ی مهرام...

چپ به مهرا نگاه کنین با من طرفین...

یه برادر واقعی... یه حامی.... یه تکیه گاه...

اشک تو چشمام جمع شد..

بازم باید نقش بازی کنم...............

ـآ بجی گل من نمیخواد حرف بزنه؟ بابا دل من طاقت چشمای بارونیتو نداره...

ـ صدرا خیلی دلم گرفته... خیلی داغونم... خیلی خستم... از این زندگی خستم... ای کاش الان پیش بابام اینا بودم...

صدرا روی سرمو بوسیدو گفت:

ـ هوی جقله خانوم. این حرفارو نداشتیم... زلزله از کی تا حالا از زندگی خسته شده؟

اهل پا پس کشیدن نبودی؟


romangram.com | @romangram_com