#سنگ_قلب_مغرور_پارت_214
با دیدن تالارهای انگور سر ذوق اومدم..
دویدم سمتشون شروع کردم به کندن دونه ای درشت انگور از خوشه...
خوشمزه ترین میوه ی دنیا...
آبدار و خوشمزه...
صدرا از پشت سرم اومد و دستمو کشید. همینطور که به طرف خونه باغ منو میبرد غرم میزد
ـ دختر وایسا برسی بعد شروع کن به غارت کردن درختا..
ـ صدرا... حسود بزار برم انگور بخورم دیگه... خیلی خوشگلن نمی تونم ازشون بگذرم
ـ باشه وقت داری برای خالی کردن تالار... الان بیا بریم که چایی آتیشی میچسبه..
راست میگفت تقریباغروب بود..
هوا کمی سرد شده بود...
الان هیچی مثه چایی آتیشی به آدم نمی چسبید...
صدرا از هیزم های گوشه حیاط چند تا آورد اومدوسط حیاط گذاشت..آتیش درست کرد...
منم رفتم کتری رو پراب کردم آروم گذاشتم روی آتیشا...
romangram.com | @romangram_com