#رز_خونی_پارت_146
کــــــــــــــــــــــــ ـــاش شاهین .... کاش .
اون جلوتر از من راه افتاد و من پشتش .... در ماشین رو برام باز کرد و من نشستم .... تا موقع رسیدن به انبار هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد . فقط سکوت بود و سکوت
وقتی رسیدیم انبار یک راست رفتم توی اتاقم .... وقتی رفتم با تعجب به لباس سفید عروسی که به جا لباسی با کاور اویزون بود نگاه کردم .
چقدر این طارق عجله داره .... کاش میشد اصلا طارقی وجود نداشت .... امروز ماشالا همه مشکوک شدن .... الا منه بدبخت ..... من از بچگیم هم بلد نبودم مشکوک بشم یا مشکوک بزنم .
تازه ساعت 9 بود ..... تسبیحی که گلاب خاتون روز دوم برام اورده بود رو برداشتم و گرفتم توی دستام .... خدایا من اگه با طارق ازدواج بکنم یه جورایی بهش خیانت کردم .... من .... من شاهین رو بوسیدم . از نظر خودم برام گناه نیس اما خب در واقعیت یه جورایی هست .
نشستم روی تخت و به صلوات فرستادن ادامه دادم .... نمیدونم برای چی میفرستم اما بهم آرامش میده .
نمیدونم چی شد اما چشام روی هم رفت و دراز کشیدم روی تخت و خوابیدم .
با صدای ساعت پاشدم .... ساعت 10 صبح بود .... وای خدا من چقدر خوابیدم ..... از روی تخت پاشدم و رفتم توی دستشویی ..... یادم اومد آرایشگر گفت هیچ آبی به صورتت نزن ..... یه نگاه حسرت بار به اب کردم .... از دستشویی اومدم بیرون و همین که لباس سفید عروس رو دیدم یه کوه غم رو تو قلبم حس کردم .
من امروز میشم زن طارق خان ..... طارقی که الان 48 سالش اینا هس . کاری به تفاوت سنیمون ندارم .... برام اینکه دیگه نمی تونم حتی به شاهین هم فکر بکنم .
ساعت ها عین باد گذشت و ساعت 2 بعد از ظهر رسید .... لباس سفیدی که با تمام زیبایش به دلم نشست رو پوشیدم و به همراه طارق رفتم داخل ماشین ..... اصلا فکر اینکه دستم توی دست طارق باشه اووقم میگیره .
طارق یه کت و شلوار مشکی پوشیده بود و یه گل رز گذاشته بود تو جیبش ..... اره دیگه مردی که از یه زن طلاق بگیره یه زن جوونتر بگیره مثل این مشنگ میشه .
طارق بعد از چهار سال با بدبختی مامان رو طلاق داد چون مامان میخواست برای منم که شده با طارق بمونه اما خب نشد .
رسیدیم به خونه بزرگ طارق .... از ماشین پیاده شدیم و دست تو دست هم رفتیم داخل خونه ..... مهراب , ملیحه ماهان و سهراب نشسته بودن کنار عاقد .... عماد و عمه و شوهر عمه اون ور بودن و دوتا صندلی رو به روی سفری عقد بود .... نشستم روی صندلی .... طارق نشست کنارم .... کاش حداقل این لحظه شاهین اینجا بود تا میتونستم باهاش خداحافظی بکنم .
سرمو تا حد ممکن بردم زیر .... طارق دستمو فشار داد ..... فین فین عمه و ملیحه روی اعصابم بود .... نگاه پر از نفرت پسرا و خیلی های دیگه حالم رو بهم میزد انگار که من گناه کارم .
عاقد شروع کرد : دوشیزه مکرمه .... مهتاب بانو خان قاجار آیا وکیلم شما را به عقد دائمی آقای طارق محمدی در بیاروم ؟
اما طارق که محمدی نیس .... خان قاجاره .
طارق دم گوشم گفت : یه شناسنامه جدید با کلی مکافات گرفتم که چی خانومی .
دیگه کارم تمومه .... دیگه هیچ امیدی نیس .
romangram.com | @romangram_com