#رویای_واریا_پارت_190

-کاملا حقیقت داره .منشی خودش خنده اش گرفته بود چون این برای همه روشن بود .این هم تسلیم شد وگفت :پس بهتره همان کاری را بکنیم که او خواسته .

منشی هم عقیده با او گفت :فکر می کنم این کار عاقلانه ای باشد .ما می توانیم چمدانا و لوازم دوشیزه میلیفیلد را داخل ماشین بگذاریم بماند وقتی کارشان تمام شد ایشان رابه خانه می رسانم .

یان تصدیق کرد :بله این کار بهتره .

واریا هم در دلش ادامه داد :"همه چیز به پایان می رسد .یان از او خداحافظی می کند و برای همیشه از او دور خواهد شد و دیگر هیچ وقت او را نخواهد دید "حتی تصور ان واریا را به گریه می انداخت او سعی می کرد به خودش دلداری بدهد ولی چه فایده از گریه برای کسی هرگر نمی توانی او را داشته باشی ؟غصه خوردن برای چیزهایی غیر ممکنه به چه درد می خورد ؟ارزوی داشتن محال کار بیهوده ای بود با تمام این حرفها موفق نمی شد جلوی اشتیاقش را برای دیدن یان بگیرد .اوه یان ای کاش فقط می توانستم با تو در اداره کار کنم .شاید هم برگردم سر کار سابقم به ان امید که تو را در را ه پله ها و اسانسور ببینم .همین قدر برایم کافیه .اقای جنکینز مشغول وراجی بود وبه این ترتیب انها از خیابان بیکر به طرف خانه جناب ادوارد در ریختنتز پارک رفتند و وقتی به خانه رسیدند واریا اه بلندی ز حسرت کشید و به خود گفت :این دیگه شروع پایان و ختم ماجراست !

او از ماشین پیاده شد .یک مسختدم مو خاکستری انها را از سالن بزرگ و مجللی به طرف اتاق نشیمن وسیع و قشنگی که قبلا یک بار دیگر به انجا رفته بود و یان هم همان جا حلقه ازدواج را در دستش کرده بود ،راهنمایی کرد واریا انگشتر را از انگشتش خارج کرد و در دست گرفت وقتی به انگشتش نگاه کرد ان ار چه خالی دید .دلش برای ان سنگ براق و درخشان تنگ می شد .یادش امد که روز اول چقدر از دیدن ان متنفر بود ولی الان دیگه به ان عادت کرده .این حلقه پل ارتباط او با یان بود .

در اتاق نشیمن جناب ادوارد روی صندلی همیشگی نشسته بود یک پتو روی پاهایش بود .انگار حالش کمی بهتر بود .واریا صورت جناب ادوارد را مثل قبل رنگ پریده و مهتابی نمی دید .او فریاد زد :اه !یان پسرم !بالاخره امدی .فقط چند دقیقه تاخیر داشتی کم کم داشتم نگران می شدم نکنه از پرواز عقب مانده باشی .

-نه پدر همه چیز طبق برنامه عمل شد .او خیلی خشک و رسمی دست پدرش را فشرد و به طرف واریا برگشت و گفت :من واریا را صحیح و سالم برگرداندم .

جناب ادوارد دستش را از دست یان بیرون کشید و گفت :عزیزم چقدر از دیدنت خوشحالم ،باور کن از شنیدن خبرهای غمگین خیلی غصه خودرم فقط خدا را شکر می کنم که مادرت زیاد درد نکشید .

ورایا به ملایمت گفت :نه انها در سن انتوریوم هر کاری از دستشان بر می امد انجام دادند .


romangram.com | @romangram_com