#رویای_واریا_پارت_175

ناگهان واریا برگشت و دستش را روی دست پییر گذاشت و گفت :

-پییر باور کن تمام احساسم نسبت به تو عوض شده .حالا چهره واقعه ای تو ر ا می بینم وفقط تو رو مثل دوست خودم می دونم .دلم می خواد به خاطر همه خوبی هات به تو کمک کنم برای کارهای وحشتناکی که با من کردی و رفتار زشتت می توانم همه چیز را نادیده بگیرم و برای تو مثل یک دوست واقعای با قی بمونم

پییر دستش را از دست او کشید وگفت :اما من تو را به عننوان یک دوست نمی خوام .من تو را به عنوان همسر یم خوام ،دلم می خواد با تو عشق بازی کنم تو را ببوسم .من عاشق نگاه معصومانه تو که مثل نگاه بچه ها پر از تعجب و هیجان هستم و ان نگاه را بی گناه را دوست دارم تو واسه من پر از هیجانی .واریا منظورم را می فهمی ؟

-اوه ،پییر متاسفم که نا امیدت می کنم اما همه چیز در من از بین رفته و هر چی که تو می گی نمی تونه ان حس مرا برگرداند

-واریا طوری با من حرف می زنی انگار تو هشتاد سالته و من هجده سال .

وریا از حرف او خنده اش گرفت .پییر حسابی عصبانی شده بود .وریا اهسته گفت :

-من همه احساسم را برات تعریف کردم .حالا من خیلی بزرگتر شدم و مثل یک عمه با کره عاقل شدم .

-جوک نگو بیا یه بار دیگه با هم تلاش کینم .بیا برگردیم به روز اولی که با هم ملاقات کردیم من هم یک نامه برای ماریا می نویسم و به او می گوییم که نمی توانم با او ازدواج کنم تو هم به بلیک ول بگو که نمی توانی با او ازدواج کنی .دوباره با هم شروع می کنیم .بعد خواهی دید که در عرض چند ساعت چطو ر به وسیله نیروی جادویی عشق دوباره به هم گره خواهیم خورد و عاشق هم می شویم .

-جادو عشق مثل یک باتلاق می مونه که بدون اینکه اونو ببینی به دامش می افتی و دیگه بیرون امدن از ان غیر ممکنه !نه پییر ابی که ریخت دیگه ریخته و تو نمی توانی سر جای اولش برگردونی .من واقعا متاسفم دیگه راهی وجود نداره !


romangram.com | @romangram_com