#رویای_واریا_پارت_173

با وجود اینکه واریا نمی توانست همه حقایق را به پییر بگوید ولی احساس می کرد که مقداری توضیحات به پییر بدهکار است.

واریا نگاه یبه حلقه یان انداخت که نوز در انگشتش بود .او این انگشتر را در فرودگاه لیون از قبل در دست داشت .وقتی به سوئیس رسید نمی دانست ان را کحا باید بگذارد .این بود که بهتر دید در دستش بماند .این حلقه به مردی تعلق داشت که از واریا خوشش نمی امد و طبق یک ازدواج مصلحتی و دروغین به خاطر دلایک تجاری ،به این کار مجبور شده بود .حالا چطور به چه کلماتی می توانست این توضیحات را برای پییر نقل بکند ؟

پییر از او پرسید :ایا هیچ وقت عاشقش نبودی ؟

-نه ...دلایلی باعث این نامزدی شد .دلایلی که نمی توانم برایت شرح بدم چون به یان مربوط می شود .اینها را برای این به تو گفتم که بدونی چون تو هم به من اعتماد کردی و چیزهایی را تعریف کردی تا مرا در جریان بگذاری .فقط بدان که یان و من ...هرگز ...ازدواج نخواهیم کرد .

-واریا !پییر از این حرف خیی خوشحال شده بود و سعی کرد تا دستهای واریا را در دست بگیرد .ولی واریا سرش را تکان داد وگفت :نه پییر دیگه خیلی دیر شده .

پییر رنگش پرید .ورایا با دیدن این حالت گناه م یکرد ولی کاری از او ساخته نبود .اگر چه پییر با تعریف و تمجدید های عاشقانه اش برای مدتی کوتاهی باعث شده بود که واریا از اینکه مورد توجه یک مرد جذاب و خوش تیپ قرار گرفته لذت ببرد و برای او بسیار خوش ایند بود .اما حالا دیگر پایان ان ماجرا بود .پییر اشتیاق و علاقه واریا را کشته و از بین برده بود .

هنوز هم جای بوسه های وحشیانه و روی پوست واریا کبود بود .ورایا به یادش امد که د ر مقابل زور و قدرت او هیچ توانی در خود نمی دید .او به هیچ وجه حاضر نبود با او اشتی کند و از گناهش بگذرد حتی برای یک لحضه هم نمی توانست او را ببخشد

-واریا لطفا ًبه من گوش کن ،قضیه ازدواج من فقط یک تشریفاته و تحت هیچ شرایطی برای من معنی ومفهومی نداره .خانواده من مرا به این زحمت انداختند .ولی اگر توت رای بشی که با من ازدواج کنی همین فردا همه چیز را فراموش می کنم و ازادانه خودم را برای ازدواج با تو اماده می کنم .قسم می خورم که تمام کوشش وسعی خودم را برای خوشبختی تو تا اخر عمر بکنم .چون تو را عاشقانه دوست دارم .واریا با خود فکر کرد ایا او واقعا این کار را خواهد کرد ؟شاید دو هفته پیش می توانست ان را بپزیرد و باور کند .اما حالا دیگه او بزرگتر و عاقل تر شده بود و به نوعی چشم و گوشش باز شده بود .واریا کاملا متوجه این مسئله شده بود که پییر اصولا اهل دل بستن به یک نفر نیست .او به خوبی می دانست که پییر غیر ممکنه که برای مدت طولانی فقط یک نفر را دوست داشته باشه .خیلی زود خسته می شه و دنبال یک چهره جدید ،یک دخترجذابتر و جوانتر می گرده و در عرض یک دقیقه به او دل می بنده و به دنبالش راه می افته .

البته این دست خود پییر نبود چون او با این طرز فکر بزرگ شده بود .او نمی توانست در مقابل یک زن زیبا و عشوه گر خودش را کنترل کند و بی اعتنا بگزرد


romangram.com | @romangram_com