#رویای_واریا_پارت_165
انت که از این پیشنهاد جالب به هیجان امده بود گفت :یعینی واقعا مادموارل ان لباسو به من میدین ؟من عاشق ان لباس شدم خودم برای ان لباس استین می دوزم تا کمی از بازی یقه ان جلوگیری بکنه بعد برای لباس عروسی از ان استفاده می کنم .ان لباس برای عروسی فوق العاده قشنگه و هیچ دختری در دهکده ما تا به حال چنین لباسی نداشته .جدا ً دیدنی می شم کاشکی می شد مرا ببینید .
-خوب ÷س دیگه اون لباس مال تو شد .
واریا لحضه ای با خود فکر کرد اگر جناب ادوارد بفهمه مبادا ناراحت بشه .ولی بعد از ان گفت "من همه لباسهای مارتین مایلز را پس می دهم بجز این یکی .خوب چه عیبی داره ؟حتی اگه لازم بشه خودم از بقیه هزار پوندی که برام مونده قیمت ان را می پردازم ."واریا با حالتی شبیه هق هق کردن از انت خداحافظی کرد و از پله ها پایین امد .هنری هم چمدان به دست به دنبال او می رفت تا واریا را سوار تاکسی کند و او را راهی فرودگاه کند .یان چه عکس العملی نشان می داد وقتی خبر رفتن او را می شنید .
شاید هم فکر کند که رفتن واریا چه اهمیتی دارد ؟چه بهتر که از شر واریا راحت شدم .در اصل بعد از اتفاقاتی که شب گذشته افتاده بود برای واریا روبه رو شدن با یان کار بسیار مشکلی بود .تظاهر کردن جلوی خانواده دوفلوت که خانواده خوشبختی به نظر می رسیدند کار دشواری بود .همان طوری که تاکسی کوچه ها و خیابان های لیون را پشت سر می گذاشت او با خود فکر می کرد ایا دوباره این شهر را خواهد دید یا نه ؟شهر لیون در ان ساعت صبح چقدر قشنگ بود .ساختمانای قدیمی که جزء اثار تاریخی محسوب می شد و ساختمانهای جدید همگی با غروری خاص استوار بودند .واریا از این می ترسید که با چه چیزی مواجه می شود .او نگران احوال مادرش بود و تصور می کرد که مادرش با حالی وخیم روی تخت دراز کشیده .او از درد خم شده بود و انگار بدنش مچاله شده باشد .با خود گفت :
اوه خدای بزرگ مادر مرا زنده نگه دار .او مرتب این جمله را تکرار می رکد .ترافیک شلوغ بود و مدتی طول کشید تا انها به فرودگاه رسیدند .داخل کیفش را نگاه کرد تا برای تاکسی پول پیدا کند .خوشبختانه ده پاندی که توی کیفش در لندن گذاشته بود دست نخورده پیدا کرد .همیچنین دیروز موقع ناهار یان به او دو الی چهار هزار فرانک داده بود که در صورت لزوم از ان استفاده کند و یا به صورت انعام اگر مایل بود خرج کند .وایا هم به انت و هنری هر کدام پانصد فرانک داده بود و هنوز سه هزار فرانک دیگر برایش مانده بود .این پول به علاوه ده پاند انگلیسی که خودش داشت جمعا ً پولی بود که می توانست او را به لوزان برساند .اگر یان در اتاقش بود واریا لااقل می توانست مقداری پول از او بگیرد .خوشبختانه بی پول نبود شاید هم به اندازه کافی می شد .راستی یان کجا بود و کحا می توانست رفته باشد ؟واریا چیزی به فکرش نرسید .چطور او شب قبل به خانه بر نگشته بود ؟یان خود یک معما بود .شاید این مطلب برای یان باور نکردنی بود که چرا واریا به طوری ناگهانی و بدون خداحافظی مجبور به ترک لیون شد .واریا می داست که خانواده دوفلوت با شنیدن این خبر چه فکری می کنند و چقدر تعجب خواهند کرد از اینکه واریا حتی بدون اینکه به نامزدش خبر بدهد و چه جوابی به انها بدهد گرچه واریا برای دیدن مادرش عجله داشت و حال و هوای غمگینی داشت ولی از فکر یان نمی توانست فرار کند .
وقتی تمام کاریهایش انجام شد مراحل مختلف را طی کرد .بالاخره داخل هواپیما شد و روی صندلی نشست .ناخوداگاه به یاد پروازی که در لندن به لیون داشت افتاد و اینجا بود که دوباره به یاد یان افتاد که دستهای ا را گرفته بود و به او دلداری یم داد .این اولین بار بود که یان بدون حس انزجار وتنفر ،خود را پشت و پناه واریا نشان می داد و با نگاهی مهربان به واریا فهماند نکه حامی اوست .به ایندش امد که او واریا را "بچه بیچاره "خطاب کرده بود درست مثل شب قبل که البته لحن کلام یان رد این دو دفعه کاملا متفاوت بود وقتی موتوترهای هواپیما روشن شد صدای مهیبی از ان بلند شد .قلب واریا هم به تندی می زد او با خود فکر میکرد "اگر یان اینجا در کنارم بود شاید نمی ترسیدم "خودش هم از دست افکارش خوده اش گرفته بود .اصلا ً.اصلا جور یان در زندگی او چه معنی داست ؟چرا او را باید حامی خود بداند ؟هواپیما ب ه اسمان رفت و اوج گرفت .سرعتش لحظه به لحظه تند تر می شد .
ترس واریا هم همگام با ان لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می شد .البته او از سرعت زیاد هواپیما نیم ترسید بلکه نگرانی اش به خاطر اتش گرفتن هواپیما ،سقوط ان توام با صدای جیغ مسافرین بود چرا ؟چرا او به این چیزها فکر یم کرد ؟چرا یان انجا نبود تا به او بگوید کهنترس و باعث قوت قلب واریا باشد.اگر او در کنارش بود حتماًدستهای واریا را می گرفت .
romangram.com | @romangram_com