#رخصت_پارت_91
کتمو پوشیدمو از در بیرون زدم مدام حرفهای لیلا تو سرم اکو میشد تو یه ادم عقده ای هستی…راست میگفت نفهمیدم وقتی این حرفومیزنم چقدر دلش رو زخمی میکنم
خدای من…..
وای اگه حاجی بفهمه
تو محوطه قدم میزدم ….اینطوری نمیشه باید برم خونه واز دلش در بیارم
❤️ماهور❤️
اونقدر تند وخشمگین قدم برمیداشتم که نفهمیدم این همه مسیر رو کی پیاده اومدم کولمو بایه تکون محکم رو دوشم جابه جاکردمو زنگ وفشار دادم در باتیکی بازشد باعجله وارد خونه شدم و سلام مختصری به سوری خانم دادم و به اتاق رفتم لباسامو جمع کردم تو کوله سوری خانم تو قاب در قرار گرفت و گفت چیشده مادر چرا اینقدر پریشونی
میخواستم نگام تو نگاش نیفته که شرمندگی از محبتاش مانع بشه سرراهم
_دارم میرم …..شرمنده اگ مزاحمت ایجاب کردم
لبخندی زد وگفت ایجاد
_حالا همون
وسایلامو جمع کرده بودم اماده
پاکت رو به سمتش گرفتمو گفتم این تموم پولی که حاجی بهم داده
و توی دلم گفتم هرچند که به خِنِسی خوردمو لازمشش داشتم
پول رو نگرفت جلوتراومد وشونه هامو گرفت و گفت
_چیشده
نگامو انداختم زمینو گفتم _چیزی نیس باس برم مواظب اقام باشم مادرم دس تنهاست _چشمات که اینو نمیگه
_چشمای آدما خیلی وقته راس نمیگن حاج خانوم
اگه اجازه بدین دیگه باس برم _ولی مصطفی….
_حاجی رو بیخیال حاج خانوم ….نمیتونم بمونم نپرس چرا چون معذورم
_باشه مادر هر طور که راحتی ولی این پولو از هرکی گرفتی به همون بده من نمیتونم قبول کنم
برای بابات هم لازم داری
نگامو اوردم بالا و تو چشماش نگاه کردم برق نگاش تیز نبود ملایم بود
روی شونه هام روب*و*سید وبعد صورتم رو….خدا میدونه که چه ل*ذ*ت خاصی داشت اون رفتاراش…..
بازم بغض و بازم تلاش من برای سنگ شدن ….و گریه نکردن
_حداقل وایسا مادر سورنا بیاد برسونه
هرچند دلم پر بود…..
هرچند دلم میخواست اینقد بزنمش که صدای خربده
هرچند …خیلی کوفت و زهرمارای دیگه عین رودل رو دلم مونده بود اما …نباس که زیرابشو میزدم
اصلا تو رسمم نبود ….به کردارم نمیخورد …
نه سوری خانم خودم میرم مزاحمش نمیشم
romangram.com | @romangram_com