#رخصت_پارت_81
_سام علیک
_علیک سلام کجابودی دختر
_عه سوری جون نداشتیما
_چی نداشتیم
_اخم و اینا دیگه
_مگه میزاری اخه هم تو هم اون پسره با غرور مسخرتون
_درمورد اون که زدین تو خال ولی من نه به سیبیل بابام غرورم کجابود خاکی تر از من پیدا نمیکنی که
_میخوای تا فردا وایسی اونجا
رفتم نشستم زمین کنارش
وگفتم _چرا ناراحتی سرور
_چراباسورنا نیومدی
نگامو زمین دوختموگفتم _میخواستم ….برم بیمارستان….نمیخوام وقتی به خاطر آقام زانوهام خمه کسی منو ببینه
….میخواستم برم خونمون …نمیخواستم منو تو کف شهر ببینه و مغرور تر بشه …
مهمتر اینه که میخواستم که نخام زیر پرچمش باشم …که فرداروز اینم بکنه چماقو بگه دو دف رسوندمت خسته شدم و زحمت افتادم …و بکوبش وسط فرق سرم
_غلط کرده همچین حرفی بزنه
_بیخ حاج خانم گذشته ها گذشته
_آره ولی سورنا خیلی عصبیه
_عصبی چرا
_میگه مضحکه ی یه دختر بچه شدم
_عیب نداره به وقتش حسابشو میرسم حالا پاشو حاظرشو بریم که لیلا منتظره
_باشه مادر جون تو هم پاشو یه چیزی بخور تا من حاظر میشم
_چسب اطاعت میشه سالار
ادرس ودادم مهناز و قطع کردم و دقیقا یک بیستو چهار دقیقه جلوی درخونه حاجی بود و بعد یه نیم ساعتی رسیدیم خونه لیلا اینا
لیلاهم داشت جارو پارو میکرد
سوری خانم فرماندهی اوضاع و رو به دست گرفت و پاک کردن شیشه ها واینارو به مهناز وشستن حیاطو اب دادن به گلدون ها رو به من واگذار کرد
وخودشم نشست روصندلی متحرک بابای لیلا
بعد جون کندن های طولانی کارهای خونه تقریبا تموم شد و یه دیقه ای تمرگیدیم زمین ولی با چای تازه دم سوری جون سر حال شدیم و دوباره پاشدیم لیلا و خودش باماشین مهناز رفتن خرید که میوه و اینا بخرن
منو مهناز هم مسعول مرتب وحاظر کردن وسایل پذیرایی شدیمو مدام اسگول بازی دراوردیم
_ماهور
درحالی که داشتم پیش دستی هارو پاک میکردم گفتم هوم ؟
romangram.com | @romangram_com