#رخصت_پارت_74
_نه بابا مگه بچه اس اخه
_شرمنده اش شدم که نتو نستم بیارمش
_دشمنات شرمنده باشن مشتی، راستی حاجی یه درخاستی داشتم
_جانم دخترم بگو
_خواستگاری حسین از لیلارو میدونی؟
_آره سورنا یه چیزایی گفت
اسم این پسره که میادا ینی حالم از بیخ خراب میشه
_حاجی لیلارو که میدونی مادرش فوت کرده خاله پاله ی درست درمونم نداره که به دردش بخوره منو مهناز هم که زیاد وارد نیستیم اگه میشه فرداشب حاج خانمو ببرم و بزرگی کنه فقط بالا سرمون نظارت داشته باشه
_عیبی نداره واسه روحیه خودش هم خوبه
_راستی حاجی این آبِ که از مکّه میارن اسمش چیه؟
_زم زم رو میگی؟
_اره همون بیزحمت یه ۱۰ لیتری پر کن بیار روزی دوقاشق بدیم این آق سورنا بلکم آدم شع
خندید و گفت از دست تو دختر بعد کلی تارف تیکه پاره کردن قطع کردم
نگام که چشمای پف کرده سوری خانم افتاد ذهره ام ترکید
_شرمنده به خدا حواسم نبود اینجا خواب بودین
_عیبی نداره دختر چرارنگت پریده
_هیچی ..راستی سوری خانم فردا خواستگاری دوستمه میشه بیاین
_همین که داشتی برای مصطفی میگفتی؟
_بله همون
_اره مادر چراکه نه
_اخ که سوری خانم خاک پاتم
_عزیزمی
طبق معمول صدای وَنگ وَنگ گوشی نفتی ایم دراومد خاموش کردم صدای مسخرشو که عین رادیاتور پیکان جوانان گوجه ای دهه ۵۰ بود
خمیازه ای کشیدمو از جام پاشدم
وهمونطور زیر لب زمزمه میکردم
سلام علیکم ❤️
سلام علیکم❤️
سلام علیکم عذرا خانم یالله ❤️
سلام علیکم والده ی مش ماشالله ❤️
romangram.com | @romangram_com