#رخصت_پارت_72
من:چیرو؟
مهناز :بیا بنشین تا برات بگم
اخ جان منم که جون میکنم واس خاطر فضولی
تمرگیدیم و مهناز شروع کرد
_ماهور قسم بخور
که فوش نمیدی از الفاظ رکیک مانند کره خر وتوله سگ استفاده نمیکنی کتک کاری نمیکنی
_وایس بینم عهد نامه ترکمن چای هم اینقد قانون قاعده نداره بیبین عین ادم بگو حاشیه پاشیه نساز
_,بسیارخوب حسین قراره فرداشب بیاد خواستگاری لیلا
_چاخان نکن بابا
_جون دونه دونه سیبیلای مدل چنگیز خانیت راست میگم
_زر نزنا
لیلا راس میگه؟چرا عین مجسمه ی آمون لال مونی گرفتی
_بله راس میگه
_پ چرا پکری؟
_نباید باشم؟؟؟؟نه واقعا نباید باشم؟
_نمیدونم شایدم باید باشی عععه چمیدونم خودت بگو
_برای اینکه نمیدونم برای فردا باید چیکار کنم نه خاله نه عمه نه هیچ کس که به درد آدم بخوره
من ومهناز نگاهی به هم کردیمو گفتم اولا خاک تو سرت دوما غلطیه که کردی و خریتیه که کردی و کاریش نمیشه کرد سوما نکبت مگه ما مردیم که این ریختی عزا گرفتی
_یعنی واقعا کمکم میکنین
_نه پَ بِرو بِر عین بزغاله نگاه میکنیم
تازه من یه نقشه ای دارم😈😈
مهناز:چه نقشه ای؟
_بماند
یه دوساعتی الاف بودیمو سه تایی رفتیم کتابخونه خر زدیم
و کلاس بعدی هم تموم شد و تو هین برگشت بااقای گلابی یاهمون
حسین رو به رو شدیم
مهناز از هول قیافه ی اخموی حسین فوری سلام داد
لیلا سرشو پایین انداخت
منم با یه لبخند ملیح گفتم مبارکا باشه
romangram.com | @romangram_com