#رخصت_پارت_44
به بنده هاش میگم که به گوش خودش برسه
بهش بگم که قاتی ماجرای من وزخمام باشه که اگه گ*ن*ا*هی کردم نگه چرا
در و با طنابی که به چفت دربسته بودن وادامش از لای لولاش بیرون اومده بود سمت بیرون وباس طنابو میکشیدی تا بازشه بازکردم
تو این حیاط کوچیک که حوض نداشت
چون تو بی کسی به اندازه کافی غرق بودن
این حیاط کوچیک یه درخت خرمالو کنج حیاط داشت ….که خیلی وقت بود حاج بابا نبود که پاشو بیل بزنه کود بده اب بده
خرمالو هم بعد اقاجون مرد
نشستم روتخت کوچیک که قدیما سماور خانم جون اینجا قل قل میکرد
اخه حاج بابا همیشه میگفت از وسط سماور برام چایی بیار که داغ باشه
که لب سوز ولب دوز باشه
یه وقت که برزوخان حرفی میزد که دلمون چرکین میشد بامهران میدووییدیم اینجا حاج بابا یه طوررفتار میکرد که اخم وتَخم های برزو که هیچ غم های صد سال بعدمونم یادمون بره مهران خوب بود …..
رفیق بود
پناه بود
عاشق که شد همه چی یادش رفت دیگه عارش میومد بگه این خواهرمه
اینجا خونمونه
این بابامه……
_عه مادرجون کی اومدی
خانم جون درحالی که زانوهاش روگرفته بود از پله ها اومد پایین
لبخند محوی زدمو گفتم سلام خانم جون حال واحوال؟
_خوب که نیستم مادر پادرد امونم رو بریده
_بهنام کجاس پ َ
_ پشت بوم ! اعصاب نزاشته برام که
_بااجازتون من یه سر برم پیشش بلکم ادمش کنم
_نیست مادر ادم بشو نیست که فقط هیکل گنده کرده
از پله ها بالا رفتمو رسیدم پشت بوم
میگن حلالزاده به داییش میره شده حکایت کفترای منو داییم
_رخصت
_به نگاه ببین کی اومده سنت شکنی کردی اباجی
_مرض شاکی ام ازت
romangram.com | @romangram_com