#رخصت_پارت_42


خندید وگفت چرا ؟

_شده حکات از گل بهترقضنفر یکی کم بود شدن دوتا همین اقا حسینتون یه قیفی میومد که نگو

_نگران نباش برگردم خودم دٌمشو میچینم فعلا دخترم کاری چیزی نداری

_نه حاجی یاعلی فقط خیلی خیلی سلام برسون

_بزرگیتو میرسونم

_یاعلی

_خدانگهدارت دخترم

چشمام از پشت سر توسط یه دست بسته شد

_لیلا؟

_نچ

_سارا؟

_آ آ

_حدیث

_نه

_مهناز خودِ میمونتی دیگه

دستشو از روی چشمام بردلشت ویه پس گردنی زد پس کله ام

شاکی شدم ونگاش که کردم فهمیدم کیه

_سوگند خود خرِتی

_هنوزم که بیشوری

_چاکرم اینجا چیکار میکنی؟

_یه کاری با حاجی دارم

_نیس که حاجی

_اااااِ کجاس؟

_بازنشست شده

_یعنی کسی الان به جلش نیست؟

_چرا یه پسرِ هست

_پس فعلا ابجی

ب*و*سه ای روی پیشونیم زد وباچشمک گفت میام میبینمت یه طور خاص ومشکوکی رفتار میکرد یه جور دست پاچگی تو چشاش بود نمیدونم شاید توهم زدم

سوگند رفیق دبیرستانمون بود ازاون خر پول های تیر بودن ولی درس نمیخوند دانشگاهم به زور قبول شد اومد یه ترم خوند دیگه نیومد حقم داشت منم بودم نمیخوندم


romangram.com | @romangram_com