#رخصت_پارت_182


یه ربع بعد صدای محکم یه جیغ لاستیک اومد همه از جا پاشدیمو گفتیم لابد تصادف شده

که کاپیتان با عینک بایه لبخند ژکوند وارد مغازه شد

مهناز رفته بود و الان تنها بودم

اومد نزدیک ترو همه با یه نفس عمیق نشستن

به جز اون دختره

که با لبخند رفت سمتش و گفت روز بخیر بفرمایین

اه دختره ی نکبت خوردیش بااون چشات

بگیری تا میخوره بزنیش که به خر بگه داداش ها

این چرا برام مهم شد؟

چرا به این دختره حسودی کردم؟

یه عالمه چرا که با خبط ربط قانونای دلم جور نمیومد وشرم داشتم تو خودم مطرحش کنم

بدون اینکه نگاش کنه گفت ممنون چیزی لازم ندارم

و به سمت من که عین مونگولا سر پا بهش ذول زده بودم اومد و اروم گفت سلام

آی خوشم اومد بازم حال دختره گرفته شد

کینه ای نیستم ولی غرورم خط خطی شد وقتی با چندش نگام کرد

که چرا چون هفت قلم نمیمالم پیرهن به جای مانتو نمیپوشم

شلوار تنگ نمیپوشم که توش خفه شم

به خودم که اومدم دیدم بازم دارم نگاش میکنم چرا نگاه کردنام برام شیرینه…؟

باخنده گفت ابروم رفت بشین نگامو انداختم زمین و چیزی نگفتم از خجالت بود یا نه نمیدونم ….

_کارت تموم نشده ؟

چقد مهربون حرف میزنه …

نگامو اروم اوردم بالا و نگاش کردم بازم ذوب شدم بازم طاقتشو نداشتم سرمو انداختم پایین و گفتم تموم شده

بااومدن پریسا ادامه دادم شیفتم تموم شد

بند کتونی هامو محکم کردم

و یه دسته از موهام که یه ور ریخته بودم حل دادم تو

یه وری نه اینکه نصف موهامو عین ابشار نیاگارا بریزم تو صورتم

یه کوچولو

کولمو انداختم شونم که دستشو به طرفم دراز کرد و با تعجب نگاش کردم

_چیه اونطوری نگاه میکنی کولتو بده بیارم خسته ای


romangram.com | @romangram_com